دلش میخواست باور کند که روزی شکوفا میشود. گل کدر و ماتی را تصور کرد که گلبرگهای خیرهکنندهاش را ناگهان باز میکند و همه سرشان را بالا میآورند، هدفونهایشان را بهسرعت از گوششان بیرون میآورند، به نفسنفس میافتند و میگویند: «این از کجا اومد؟ من تاحالا چیزی به این قشنگی ندیدم!»