چیزی که ما لازم داریم یک دایرةالمعارف است. وقتی تمام علوم طبیعی و اجتماعی را بدانیم، هم خدا میمیرد و هم... اما من دیگر به حرفهایت گوش نمیدهم. بطری سوم را که مینوشید، دیگر به حرفهای افراطیاش توجه نمیکردم. بله، خدا وجود ندارد، فاطمه. فقط علم هست و بس. خدای تو مرده، زن احمق! وقتی هم که جز خودپسندی و نفرت چیزی برایش نمیماند، اسیر شهوت میشد و میرفت سمت کلبهٔ ته باغ. یک خدمتکار! فکرش را نکن... اصلا فکرش را نکن... دو افلیج! به چیز دیگری فکر کن، به صبح زیبا، به باغهای قدیمی، به درشکهها... بیا ای خواب، بیا.