
rozhin
۵
۱: لبها بالا، کلی دندان معلوم باشد = خیلی شاد و خوشحال.
۲: لبها بالا، بدون معلوم شدن دندانها = کمی خوشحال، راضی.
۳: لبها بههم فشرده، کمی بهسمت پایین = خوشحال نبودن، کمی بدعنق، یا سردرگم (بهسختی میتوان گفت کدام).
۴: لبها بههم فشرده، همزمان چشمها تنگشده = خیلی ناراضی، عصبانی.
۵: لبها گردشده بهشکل O و چشمها کاملاً باز = یکهخورده، غافلگیرشده.
rozhin
۵
گوش دادن به حرف بچهها ارزشش بیشتر از گوش دادن به یه ارتش از آدمبزرگهاست
rozhin
۳
ردیابی چیزها چقدر سخت است
rozhin
۳
وقتی من به دیگران دربارهٔ چیزی میگویم که فهمیدهام، آنها گوش نمیکنند
شقایق
۳
یه ساعت توی اقیانوس ابدی زمان فقط یه قطرهست.»
حَـدیـثـهــ
۲
همان موقع بود که متوجه شدم دو نوع دانستن وجود دارد: سطحی و عمیق. شاید از لحاظ نظری چیزی را بدانیم ولی در عمل نمیدانیم. میتوانیم بخشی از یک چیز را بدانیم اما کلیتش را نه. دانستن میتواند لایهٔ روی سطح آب دریاچه باشد یا کلی پایین برود و به گلولای برسد. میتواند نوک کوه یخ باشد یا تمامش.
𝓑𝓸𝓸𝓴
۲
گفتم: «سلیم، به چی زل زدی؟»
او گفت: «منهتن.»
من گفتم: «اینجا لندنه. منهتن نیست.»
«تقدیرم اینه، مارکوس. باید باهاش روبهرو بشم.»
rozhin
۱
آبی و زرد رنگهایی هستند که تشخیصشان آسان است. اما بهآسانی نمیتوان پیشبینی کرد اگر آنها را باهم ترکیب کنیم، به رنگ سبز میرسیم.
حَـدیـثـهــ
۱
گردبادها و چرخها: در جهت حرکت عقربههای ساعت یا خلاف جهت، بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. کرمهای لولهای مانند کرمهای خاکی: مذکر یا مؤنث، بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. و بعد حرف مورد علاقهٔ بابا. لیوان: نیمهٔ پر یا نیمهٔ خالی، بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی.
سرم را خاراندم. بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی؛ یک شیء ثابت میتواند همزمان یک چیز و متضاد همان چیز باشد.
Ali
۱
آقای شپرد میگوید وقتی آدمها حوصلهشان سر میرود، عضلات صورتشان بیحرکت میماند و بدون آنکه چیزی را نگاه کنند، چشمهایشان خیره میشود. او میگوید وقتی با آنها حرف میزنم مدام باید حواسم باشد حالت چهرهشان چطور است.
Zohreh
۱
قطار افکار اصطلاح خوبی برای توصیف مجموعهای از افکار مرتبط یک آدم است، چون آنها مثل واگنهای قطار با قلاب بههم وصل میشوند.
rozhin
۰
نظر تو دربارهٔ رفتن به نیویورک چیه؟
rozhin
۰
وقتی با آدمهای جدید آشنا میشی، گپ کوتاه کافیه
rozhin
۰
گپ کوتاه خستهکنندهست. مردم وقتی حرف خاصی ندارن، از این گپها میزنن
rozhin
۰
خندید و من هم او را همراهی کردم چون نشان میداد منظورش را فهمیدهام، حتی اگر نمیفهمیدم.
rozhin
۰
«همیشه تقصیر منه. هیچوقت تقصیر تد نیست. همیشه من سرزنش میشم. تد هیچوقت کار اشتباهی نمیکنه.»
«تو بزرگتری، کت. اما مشخصه که عاقلتر نیستی.»
rozhin
۰
دل و رودهت رو بیرون میکشم و باهاش بند جوراب درست میکنم
rozhin
۰
شرلوک هولمز، مشهورترین کارآگاه داستانی دنیا، میگفت وقتی همهٔ احتمالها را حذف کنیم، آنچه باقی میماند، هر قدر هم بعید باشد، حتماً درست است
rozhin
۰
حتماً فکر کردهاند او دکتر مرگ است، همان لقبی که سردبیر روزنامهها به یک دکتر خبیث داده بودند که چند دهتا از بیمارهایش را بهجای درمان کشته بود و هیچ دلیلی هم نداشت جز اینکه دوست داشت آنها را بکشد
rozhin
۰
لیوان: نیمهٔ پر یا نیمهٔ خالی، بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی.
rozhin
۰
. کلی شاید هست.
rozhin
۰
او زن بود، نه مرد. مؤنث یا مذکر، بستگی دارد چطور نگاه کنی
rozhin
۰
«یه دروغ دیگه گفتی، تد. بهزودی میشی یه آدم عادی.»
rozhin
۰
«دستور؟»
«آره. من دستور میدم. چون بزرگترم.»
حَـدیـثـهــ
۰
استراقسمع کلمهٔ عجیبی است. استراق یعنی دزدیدن و سمع یعنی گوش. مگر ما وقتی یواشکی به حرفهای دیگران گوش میدهیم، گوش آنها را میکنیم و میدزدیم؟
Samin
۰
مردی را دیدم که چهارچشمی به تبلیغ بیمهٔ ماشین زل زده بود. او زیر همان طرح روی شیشه نشسته و ابروهایش درهم رفته بود. پیشانیاش چین افتاده و لبهایش بههم فشرده شده بود که یعنی عصبانی بود. روی صورتش پانسمان بود.
یادم آمد که یک بار شرلوک هولمز چطور با پیشبینی قطار افکار واتسون او را شگفتزده کرد. (قطار افکار اصطلاح خوبی برای توصیف مجموعهای از افکار مرتبط یک آدم است، چون آنها مثل واگنهای قطار با قلاب بههم وصل میشوند.) هولمز این کار را با تماشای چهرهٔ واتسون و چیزهایی که او نگاه میکرد و از راه استنتاج انجام داده بود.
من هم به این نتیجه رسیدم قطار افکار مرد روبهرویم دربارهٔ تصادف ماشین بود، چون صورتش زخمی بود و تبلیغ بیمهٔ ماشین عصبانیاش کرده بود چون او بیمه نداشت.
از این فکر استنتاجی بهقدری خوشحال شده بودم که وقتی قطار ایستاد داشت یادم میرفت پیاده شوم
Zohreh
۰
نویسندهٔ داستانهای معمایی باید بازی جوانمردانه را رعایت کند، اما ضمناً حقههایی هم سوار کند: همهٔ سرنخها باید جلوی چشم باشند و در عین حال خواننده قانع شود آنها را نادیده بگیرد تا زمانی که دیر شده باشد.
Zohreh
۰
این کتاب نمونهٔ واقعی و درست داستان خانوادهای درگیر بحران است که در کنار عنصر معما به عنوان کلید موفقیت کتاب عمل میکند.
Zohreh
۰
از آدمی که برای درک احساسات دیگران مشکل دارد، بهسختی میتوان شخصیتی دوستداشتنی خلق کرد و همین نشان میدهد شیوان چه نویسندهٔ خوبی بوده که بیدردسر موفق به انجام چنین کاری شده است.
Zohreh
۰
طرد شدن اجتماعی کمی شبیه طرد شدن از مدرسه است. بهجای اینکه معلم به شما بگوید باید بروید، این شکلی است که افراد جامعه طوری رفتار میکنند که انگار شما وجود خارجی ندارید. درنهایت با بقیهٔ کسانی که نادیده گرفته شدهاند یک جا زندگی میکنید. آنقدر از این برخورد جامعه با خود خشمگین میشوید که برای انتقام سراغ دلهدزدی و تشکیل دارودستههای خیابانی میروید.