سرم را روی سینهاش میگذارم و مثل بچگیهایم به صدای قلبش گوش میکنم.
«رفته بودی سینما؟» صدایش همراه با ضربان قلبش و صدای جریان هوای ششهایش توی گوشم میپیچد.
«آره. فیلمش خیلی خفن و ترسناک بود، ولی دوست داشتم.»
آبوئلا میپرسد: «با دوستهات خوش گذشت؟» کمرم را صاف میکنم و سرم را بالا میگیرم تا به آبی تیرهٔ بیکران نگاه کنم. یاد هانا و اِدنا و بقیه میافتم.
میگویم: «آره.»
«خوبه. دیگه واسه خودت خانم جوونی شدهای و تنهایی اینور اونور میری.»