سرن از تعجب زبانش بند آمده بود. پرنده سعی کرد بالهایش را باز کند و بال بزند، اما فقط صدای جیرجیر بلندی ایجاد کرد. «بدنم خیلی خشک شده! مگه چند وقته سر هم نشدهم؟»
سرن هیچ نظری نداشت. «تو... تو داری با من حرف میزنی.»
کلاغ قارقاری تحقیرآمیز سر داد که شاید نشان از خنده بود. «بعد میگن ماها باهوشیم... آره دیگه، دارم با تو حرف میزنم. چرا نباید باهات حرف بزنم؟ قارقار.»
«لازم نیست تیکه بندازی.»