همینجور که من داشتم میرفتم خیابون آیوز، از کنار یه مردی گذشتم که هفتتا زن داشت. هر زنی هفتتا کیسه دستش بود و توی هر کیسه هفتتا گربه بود و هر گربه هفتتا بچه داشت. بچهگربهها، گربهها، کیسهها و زنها، همه با هم، چند نفر میشدن که داشتن میرفتن خیابون آیوز؟»