لبخندی زد و گفت: «سلام.»
ن. عادل
«من به تو اعتماد دارم. به فاکس اعتماد دارم. این کافی نیست؟»
دریفت گفت: «نه، تو باید به خودت اعتماد داشته باشی
*gh*
به نظر غیرممکن میآمد، ولی جادو همیشه با ناممکنها سر و کار داشت.
*gh*
«لطفاً بذار یه بار دیگه هم بگم، همهٔ مردم رگارا مثل مراقبهای سرخ فکر نمیکنن. ترسم از اینه که زندگی توی رگارا هیچوقت برای آوارهها آسون نشه، ولی این تقصیر ماست نه شما. ما به خودمون اجازه دادیم زیادی روی جادو حساب کنیم و ازش خاطر جمع باشیم، ما نه سزاوار این قدرت بودیم و نه درست و حسابی درکش کرده بودیم و حالا که از دستش دادیم، دنبال یکی میگردیم که تقصیرها رو بندازیم گردنش، همهجا دنبال مقصر میگردیم، ولی به خودمون یه نگاهی نمیکنیم. با وجود همهٔ اینها، توی این دنیا، هستن آدمهایی که بتونین بهشون اعتماد کنین. اگه به ما یه فرصت بدین، میتونیم از هر راهی که شده کمکتون کنیم.»
حسین عشریه