جملات زیبای کتاب روی دریا فقط یک قایق کاغذی مانده است | طاقچه
تصویر جلد کتاب روی دریا فقط یک قایق کاغذی مانده استsubscriptionAvailable

کتاب روی دریا فقط یک قایق کاغذی مانده است

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۱۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
احمدرضا احمدی
انتشارات: 
کتاب نشر نیکا

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۹
هر چه در باران بود کبود شد پیشانی ما رؤیاهای ما حافظهٔ ما حیرت‌های ما دلواپسی‌های ما اما تنهایی ما روشن و شفاف ماند
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۴
هیچ آغازی را نمی‌شود در تقویم نوشت و هیچ پایانی نقابی تازه را به صورت ما نخواهد زد
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۴
و گاهی از پشت درختان کهنسال تنومند آواز زنانی شنیده می‌شود که مرده‌اند
amirkarimifar
۴
بهرهٔ ما از جهان چه مبهم و بی‌دوام بود هر چه به عمق نزدیک‌تر می‌شدیم زمان نامفهوم و بی‌معنی می‌شد
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳
با پای برهنه آمده بود و همیشه آمادهٔ رفتن بود
آقاگل
۲
این تنهایی این سکوت این تحمل به ماندن ما در زمین معنی می‌داد هنوز از عمر دلسرد نشده بودیم هنوز می‌توانستیم پیرهن‌های سفید لباس‌های مخمل سیاه و قهوه‌ای را دوست داشته باشیم یادش به خیر
Mostafa F
۲
این شرجی دم به دم و گاهی مدام بر پیرهن‌های سفید ما و روح آوارهٔ ما بختک می‌شود
Mostafa F
۲
حوادث بسیار بود و ما کم بودیم.
آقاگل
۰
این بار با خشم گفت: واقعیت من چیست پنجره‌ها برای لحظه‌ای باز شدند این بار با فریاد گفت: واقعیت من چیست پنجره‌ها بسته شدند چراغ‌ها خاموش شدند با خودش زمزمه کرد: واقعیت من چیست چراغ‌های خیابان خاموش شدند
Mostafa F
۰
ما دیگر نه تصویری از دریا داریم نه گمان مرگ ما دیگر نه خیال آواز و آرامش داریم و نه رویا
سُهاد
۰
این آسمان خارج از خانه شبحی از پایان است باید جسور بود و شبح پایان را باور کرد پرستارها گریه می‌کردند.
سُهاد
۰
فرصت نبود که از همراه مصیبت زده‌ام بپرسم که قطار کی به ایستگاه می‌رسد چشمانش را در باران می‌دیدم که شهادت به عشق به نیستی می‌داد
سُهاد
۰
چه کسی در کوچه در برف مانده بود بدنبال سرپناهی بودم که پیرهن سفیدم را از تن درآورم نمی‌دانم پیرهن سفید من با باد به کجا خواهد رفت دلشوره‌هایم به زندگیم چسبیده‌اند
سُهاد
۰
من ترجیح می‌دهم تا پایان باران سکوت کنم چشمان آویخته به دیوار را دوباره در جای خود در چشم خانه جا دهم شاید قدری عجیب باشد که من سکوتم را شکستم
سُهاد
۰
و گاهی از پشت درختان کهنسال تنومند آواز زنانی شنیده می‌شود که مرده‌اند گاهی برگ‌های درختان افرا در سایهٔ ابرها گم می‌شوند
سُهاد
۰
گاهی در استخر میان باغ قوهای سیاه کمیاب یخ‌های استخر را نوک می‌زنند که استخر در وهم در نیستی غرق می‌شود اما آن‌ها دیگر حوصلهٔ باغ را نداشتند