ناگهان، خاطرهای شفاف از صدای خشک و بیجان دختری در ذهن کوکو نقش بست که میگفت، دنبال استخونهام میگردم. با وجود گرمای آتشی که توی سالن غذاخوری روشن بود، ناگهان سردش شد. کوکو با خودش گفت، ای کاش آقای ولاند به آنجا نیامده بود. نگاهی به پنجره انداخت. برف از قبل هم تندتر و شدیدتر میبارید. سوزیِ سوبارو کاملاً زیر برف مدفون شده بود.
آقای ولاند با لحنی اطمینانبخش به خانم ویلسون گفت: «اصلاً نگران نباشین، خانم. یه داستان اشباح خوب، حسابی به کاروبار آدم رونق میده؛ چه حقیقت داشته باشه، چه نداشته باشه.»
درست در همان لحظه، تمام چراغهای سالن غذاخوری سوسو زدند. کوکو سرش را بلند کرد. تکههیزمی توی شومینه در بارشی از جرقههای آتش فروریخت و یک نفر دور از دید آنها سوت زد.
اُلی پرسید: «اون دیگه چی بود؟ فکر میکردم فقط ما اینجاییم.»
خانم ویلسون قاطعانه گفت: «اوه! ژنراتورها دوباره قاتی کردن. اون هم صدای زنگ ساعت من بود... رأس هر ساعت صدای پرنده میده، قشنگ نیست؟»
به نظر کوکو اصلاً هم قشنگ نبود. زنگ ساعت درست شبیه صدای دختر کوچولویی بود که توی راهروها سوت میزد. اُلی، برایان و کوکو همگی نگاهی با هم ردوبدل کردند و کوکو بازتاب همان فکر را توی صورت آنها هم دید.