
=o
۱۶
ظاهراً گریه بهراستی درد را تسکین میداد.
A.zainab
۳
‘ما هماکنون با موقعیتی بسیار دهشتناک مواجهیم.’
A.zainab
۱
گفت. «افتضاح. خوابم میآد و همهجام درد میکنه. انگار این ماهیچهها، ماهیچههای مامانبزرگم هستن.» دستکم سرش درد نمیکرد، البته غیر از آن زُقزُق گنگ و موذی که تابوت از شبیهسازی درگیریاش با شبیهساز مرگ به جا گذاشته بود. البته اصلاً اگر آن موجود واقعاً شبیهساز مرگ بود.
برایسون پرسید: «از کجا میدونی؟»
«هان؟»
«از کجا میدونی ماهیچههای مامانبزرگت چه حسی دارن؟»
«قبلاً چایخوری با مامانبزرگها رو بازی میکردم. نگو خودت بازی نکردی.»
✧ کتاب باز ✧
۱
چون ظاهراً گریه بهراستی درد را تسکین میداد.
Sarina
۱
ما فکرها و خاطرهها و شخصیتهامون هستیم. من سارا هستم و تو مایکلی. تو همون آدمی
کاربر ۹۵۹۹۴۶۰
۱
خودش که همیشه میگفت اهل گریه کردن نیست ولی حالا حسرتش را میخورد، چون ظاهراً گریه بهراستی درد را تسکین میداد.
کاربر ۹۵۹۹۴۶۰
۱
خورشید بالاخره بالا آمده بود اما دنیا تاریکتر از قبل بود.
A.zainab
۰
خوشبختانه ساختمان بالاخره در طبقهٔ شصتم به آخر رسید.
A.zainab
۰
«مهم نیست چی هستی یا از کجا اومدی. میفهمی چی میگم؟ هیچکدوم از اینها تقصیر تو نیست. سهتایی مامان و بابام رو نجات میدیم و جلوی کین رو هم میگیریم. فهمیدی؟ هر چند نفر دیگه هم که بهت خیره بشن، غصهٔ هیچچیز دیگهای رو نخور. مهم نیست دیگران چی میگن.»
A.zainab
۰
مایکل با تمام وجودش عاشق بازی کردن بود؛ هوادار ثابتقدم و پروپاقرص بازی. یک بار این اصطلاح را دربارهٔ میزان علاقهٔ پدرش به تیم فالکونز شنیده بود، البته معنیاش را نمیدانست اما انگار در خصوص میزان علاقهٔ خودش به فرو رفتن در خواب هم صدق میکرد. قبل از اینکه زندگی مایکل به دست ویاِناِس و کین از هم بپاشد، بازی کردن برایش حکم غذا خوردن و خوابیدن و نفس کشیدن را داشت و مثل خون در رگهایش جاری بود؛ فرقی هم نداشت که برنامهٔ رایانهای بود یا آدم واقعی، این کار بخشی از وجودش بود و اهمیتی هم نداشت بدن انسانی داشته باشد یا نه.
A.zainab
۰
گازی دیگر به هاتداگش زد که حالا سرد شده بود. انگار میخواست با این کار سرکشیاش را نشان بدهد. اگر معدهاش میتوانست حرف بزند، حتماً حسابی به جانش غر میزد.
A.zainab
۰
برایسون که درست بیرون اتاقک توالت مایکل ایستاده بود، گفت: «باید یهکم فیبر به رژیم غذاییت اضافه کنیم؛ داداش بیست دقیقهست اون تویی. یه وقتهایی هر کاری هم که بکنی، نمیآد دوست من.»
مایکل نیشخندی زد که بیدرنگ به خنده تبدیل شد.
A.zainab
۰
البته چیزهای بدتر از درد هم هست
خوره کتاب
۰
به اشیای واقعی. دیگر حتی معنی کلمهٔ واقعی را هم نمیفهمید. انگار هرچه از دنیا میدانست از یادش رفته و زیر پایش خالی شده بود.
مغزش از درک این ماجراها عاجز بود.
Sarina
۰
اندوهی وحشتناک بر وجودش سنگینی میکرد. دلش میخواست همانجا بنشیند و زار بزند. در آنِ واحد دچار احساسات بسیاری شده بود و ذهنش نمیدانست چطور باید از پسشان بربیاید. او موجودی عجیبوغریب بود؛ نمونهای آزمایشگاهی؛ برنامهای رایانهای که در تن انسانی چپانده شده بود؛ قاتل. حالا هم سروکلهٔ این دختر ترسناک پیدا شده بود که میگفت او قهرمان بقیهٔ تانژانتهاست؛ نخستین.
Sarina
۰
مایکل همیشه به خودش میبالید که اهل گریه کردن نبود. این ویژگی، تازگیها تغییر کرده بود. تصویر چراغ بالای سرش تار شد و وقتی دستش را بالا برد تا گونهاش را بخاراند، انگشتانش خیس شدند.
رو به دیوار غلتید و در خودش جمع شد.
مایکل گریست؛ از آن گریههایی که سینهٔ آدم بالاوپایین میرود و بغض راه نفس را میبندد و شانهها میلرزند. از آن گریههایی که آبِ دماغ آدم جاری میشود و صدای هِقهِق و فِسفِس سکوتِ دلگیر را میشکند.
مایکل زار زد.
کاربر ۹۵۹۹۴۶۰
۰
سکوت داشت گوشهایش را کر میکرد.