
Book
۵۴
. همیشه یه چیزی داشته باش که با اشتیاق منتظرش باشی.
Book
۴۰
مهم نیست چقدر غمگینی، برای هر روزت یه برنامهٔ خاص داشته باش که دلت بخواد انجامش بدی
rozhin
۱۰
شما هم بینقص نیستین. این آخرین چیزی بود که او به بابا گفته بود.
شاید او بینقص نبود ـ چه کسی بینقص است؟ ـ ولی یک پدر فوقالعاده بود
Book
۵
هیو خیلی عصبی و تندمزاج بود، مثل کشی که تا آخر کشیده شده و هر لحظه ممکن است دربرود.
mahzooni
۳
اگر اِیمی میتوانست به آن روز صبح برگردد تا جور دیگری رفتار کند، به پدرش میگفت: «حق با شماست. ببخشید، بابا. دوستتون دارم.»
🪷.Mohadd3.⛈️
۳
بابا بهش گفته بود متأسف بودن برای اشتباه کافی نیست؛ باید کاری برای جبران انجام میداد.
Book
۲
نمیتونی به خاطر اشتباهاتت فقط معذرتخواهی کنی؛ باید واسه جبرانش هم یه کاری بکنی.
Book
۲
پدرش به او گفته بود: «هیچوقت تسلیم نشو، اِیمی. حتی وقتی توی شرایطی هستی که خیلی ناامیدکننده به نظر میآد، یه کاری بکن وضع رو بهتر کنی.»
shido
۲
«هیچوقت تسلیم نشو، اِیمی. حتی وقتی توی شرایطی هستی که خیلی ناامیدکننده به نظر میآد، یه کاری بکن وضع رو بهتر کنی.»
آوا~
۲
«مهم نیست چقدر غمگینی، برای هر روزت یه برنامهٔ خاص داشته باش که دلت بخواد انجامش بدی، حتی اگه اون کار فقط دراز کشیدن توی وان پر از حباب یا فیلم تماشا کردن باشه. برو دیدن دوستت، یا از کتابخونه کتابی رو که دوست داری بخونی سفارش بده. همیشه یه چیزی داشته باش که با اشتیاق منتظرش باشی.»
daisy
۱
مامانبزرگ گفته بود: «مهم نیست چقدر غمگینی، برای هر روزت یه برنامهٔ خاص داشته باش که دلت بخواد انجامش بدی، حتی اگه اون کار فقط دراز کشیدن توی وان پر از حباب یا فیلم تماشا کردن باشه. برو دیدن دوستت، یا از کتابخونه کتابی رو که دوست داری بخونی سفارش بده. همیشه یه چیزی داشته باش که با اشتیاق منتظرش باشی.»
Book
۱
جورجا گفت: «خوششانسی نبود. اِیمی نجات پیدا کرد چون از مغزش استفاده کرد.»
mahzooni
۱
اِیمی گفت: «باشه. تو و تابی دوست دارین چیبازی کنین؟»
کِندرا شروع کرد به دویدن دور اتاق نشیمن. «مامان الاغه بگه عررر.» داد میزد. «تابی بگه عررر!
Parinaz
۱
همه نیاز دارند منتظر روزهای خوب باشند.
آوا~
۱
هر چقدر هم که از رفتارش پشیمان بود، هیچچیز هرگز نمیتوانست او را برگرداند.
Book
۰
جورجا گفت: «خوششانسی نبود. اِیمی نجات پیدا کرد چون از مغزش استفاده کرد.»
mahzooni
۰
اِیمی راز دردناکش را پیش خودش نگه داشت: مرگ پدرش تقصیر او بود و هر چقدر هم که از رفتارش پشیمان بود، هیچچیز هرگز نمیتوانست او را برگرداند.
Parinaz
۰
نمیتونی به خاطر اشتباهاتت فقط معذرتخواهی کنی؛ باید واسه جبرانش هم یه کاری بکنی.
Sara
۰
مامانبزرگ اِیمی بهش گفته بود همه نیاز دارند منتظر روزهای خوب باشند. وقتی بابای اِیمی مُرد، مامانبزرگ گفته بود: «مهم نیست چقدر غمگینی، برای هر روزت یه برنامهٔ خاص داشته باش که دلت بخواد انجامش بدی، حتی اگه اون کار فقط دراز کشیدن توی وان پر از حباب یا فیلم تماشا کردن باشه. برو دیدن دوستت، یا از کتابخونه کتابی رو که دوست داری بخونی سفارش بده. همیشه یه چیزی داشته باش که با اشتیاق منتظرش باشی.»
آوا~
۰
نمیتونی به خاطر اشتباهاتت فقط معذرتخواهی کنی؛ باید واسه جبرانش هم یه کاری بکنی.
آوا~
۰
«همه اشتباه میکنن. شما هم بینقص نیستین.»
آوا~
۰
شاید او بینقص نبود ـ چه کسی بینقص است؟ ـ ولی یک پدر فوقالعاده بود
آوا~
۰
مامانبزرگ اِیمی بهش گفته بود همه نیاز دارند منتظر روزهای خوب باشند.
آوا~
۰
شش ماه را در زندان گذرانده بود و نمیخواست حتی یک روز دیگر هم حبس بکشد.
ولی سالم زندگی کردن سخت بود. هیچ مدیری حاضر نبود به یک خلافکار سابقهدار فرصت دوبارهای بدهد.
آوا~
۰
عادلانه نبود! اسموکی و هیو که وقتشان را صرف دزدی و دروغگویی و کودکربایی میکردند، هنوز توی این دنیا بودند، آنوقت بابای او که سخت کار میکرد و مهربان و راستگو بود، کشته شده بود.