جملات زیبای کتاب یک کودک ربایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک کودک ربایی

بریده‌هایی از کتاب یک کودک ربایی

نویسنده:پگ کرت
امتیاز
۴.۶از ۴۱ رأی
۴٫۶
(۴۱)
. همیشه یه چیزی داشته باش که با اشتیاق منتظرش باشی.
Book
مهم نیست چقدر غمگینی، برای هر روزت یه برنامهٔ خاص داشته باش که دلت بخواد انجامش بدی
Book
شما هم بی‌نقص نیستین. این آخرین چیزی بود که او به بابا گفته بود. شاید او بی‌نقص نبود ـ چه کسی بی‌نقص است؟ ـ ولی یک پدر فوق‌العاده بود
rozhin
هیو خیلی عصبی و تندمزاج بود، مثل کشی که تا آخر کشیده شده و هر لحظه ممکن است دربرود.
Book
اگر اِیمی می‌توانست به آن روز صبح برگردد تا جور دیگری رفتار کند، به پدرش می‌گفت: «حق با شماست. ببخشید، بابا. دوستتون دارم.»
mahzooni
بابا بهش گفته بود متأسف بودن برای اشتباه کافی نیست؛ باید کاری برای جبران انجام می‌داد.
🪷.Mohadd3.⛈️
نمی‌تونی به خاطر اشتباهاتت فقط معذرت‌خواهی کنی؛ باید واسه جبرانش هم یه کاری بکنی.
Book
پدرش به او گفته بود: «هیچ‌وقت تسلیم نشو، اِیمی. حتی وقتی توی شرایطی هستی که خیلی ناامیدکننده به نظر می‌آد، یه کاری بکن وضع رو بهتر کنی.»
Book
«هیچ‌وقت تسلیم نشو، اِیمی. حتی وقتی توی شرایطی هستی که خیلی ناامیدکننده به نظر می‌آد، یه کاری بکن وضع رو بهتر کنی.»
shido
«مهم نیست چقدر غمگینی، برای هر روزت یه برنامهٔ خاص داشته باش که دلت بخواد انجامش بدی، حتی اگه اون کار فقط دراز کشیدن توی وان پر از حباب یا فیلم تماشا کردن باشه. برو دیدن دوستت، یا از کتابخونه کتابی رو که دوست داری بخونی سفارش بده. همیشه یه چیزی داشته باش که با اشتیاق منتظرش باشی.»
آوا~
مامان‌بزرگ گفته بود: «مهم نیست چقدر غمگینی، برای هر روزت یه برنامهٔ خاص داشته باش که دلت بخواد انجامش بدی، حتی اگه اون کار فقط دراز کشیدن توی وان پر از حباب یا فیلم تماشا کردن باشه. برو دیدن دوستت، یا از کتابخونه کتابی رو که دوست داری بخونی سفارش بده. همیشه یه چیزی داشته باش که با اشتیاق منتظرش باشی.»
daisy
جورجا گفت: «خوش‌شانسی نبود. اِیمی نجات پیدا کرد چون از مغزش استفاده کرد.»
Book
اِیمی گفت: «باشه. تو و تابی دوست دارین چی‌بازی کنین؟» کِندرا شروع کرد به دویدن دور اتاق نشیمن. «مامان الاغه بگه عررر.» داد می‌زد. «تابی بگه عررر!
mahzooni
همه نیاز دارند منتظر روزهای خوب باشند.
Parinaz
هر چقدر هم که از رفتارش پشیمان بود، هیچ‌چیز هرگز نمی‌توانست او را برگرداند.
آوا~
جورجا گفت: «خوش‌شانسی نبود. اِیمی نجات پیدا کرد چون از مغزش استفاده کرد.»
Book
اِیمی راز دردناکش را پیش خودش نگه داشت: مرگ پدرش تقصیر او بود و هر چقدر هم که از رفتارش پشیمان بود، هیچ‌چیز هرگز نمی‌توانست او را برگرداند.
mahzooni
نمی‌تونی به خاطر اشتباهاتت فقط معذرت‌خواهی کنی؛ باید واسه جبرانش هم یه کاری بکنی.
Parinaz
مامان‌بزرگ اِیمی بهش گفته بود همه نیاز دارند منتظر روزهای خوب باشند. وقتی بابای اِیمی مُرد، مامان‌بزرگ گفته بود: «مهم نیست چقدر غمگینی، برای هر روزت یه برنامهٔ خاص داشته باش که دلت بخواد انجامش بدی، حتی اگه اون کار فقط دراز کشیدن توی وان پر از حباب یا فیلم تماشا کردن باشه. برو دیدن دوستت، یا از کتابخونه کتابی رو که دوست داری بخونی سفارش بده. همیشه یه چیزی داشته باش که با اشتیاق منتظرش باشی.»
Sara
نمی‌تونی به خاطر اشتباهاتت فقط معذرت‌خواهی کنی؛ باید واسه جبرانش هم یه کاری بکنی.
آوا~
«همه اشتباه می‌کنن. شما هم بی‌نقص نیستین.»
آوا~
شاید او بی‌نقص نبود ـ چه کسی بی‌نقص است؟ ـ ولی یک پدر فوق‌العاده بود
آوا~
مامان‌بزرگ اِیمی بهش گفته بود همه نیاز دارند منتظر روزهای خوب باشند.
آوا~
شش ماه را در زندان گذرانده بود و نمی‌خواست حتی یک روز دیگر هم حبس بکشد. ولی سالم زندگی کردن سخت بود. هیچ مدیری حاضر نبود به یک خلاف‌کار سابقه‌دار فرصت دوباره‌ای بدهد.
آوا~
عادلانه نبود! اسموکی و هیو که وقتشان را صرف دزدی و دروغ‌گویی و کودک‌ربایی می‌کردند، هنوز توی این دنیا بودند، آن‌وقت بابای او که سخت کار می‌کرد و مهربان و راستگو بود، کشته شده بود.
آوا~