
Book
۱۲۰
اگه کسی ازتون سؤالی میپرسه، به این معنی نیست که شما بهش جوابی بدهکارین.
Book
۲۴
«به هر حال، اگه کسی تو رو نشناسه، میتونی خوش بگذرونی.»
Book
۱۱
«وقتی آدم نمیدونه داره دربارهٔ چی حرف میزنه، بهتره دهنش رو ببنده و البته بهتره به فکر احساسات بقیه هم باشه.»
Ms.red
۸
«چی داری درست میکنی؟»
«مرغ ناردونی. یه غذای ایرانی قدیمیه، خیلیخیلی هم خوشمزهست.»
Book
۶
تو قهرمانِ جام جهانی حرف نزدنی.
mahzooni
۵
نه، معلمهام رو هم دوست دارم. اما نه اونقدر که تو رو دوست دارم.
عایشه: آره دیگه، تا ابد لوست کردم. هاها.
من: آره واقعاً. اما فکر کنم بیشتر از هر چیزی خوبه که دوباره با همکلاسیهام هستم.
عایشه: آره. همکلاسی داشتن خیلی خوبه. شاید بیشتر از هر چیز دیگهای.
starlight
۵
همدلی سختتره، چون شما خودتون رو جای شخص دیگهای میذارین، انگار کفشهای اون رو پوشیدین. گاهی اوقات مسائلی رو احساس میکنین که نمیخواین. به هر حال، فکر نمیکنم همدلی همیشه امکانپذیر باشه.»
خانم فارل، که داشت موهایش را پشت گوشش میزد، پرسید: «چطور؟»
«چون بعضی وقتها تجربهٔ اون شخص اونقدر عجیبه که نمیتونین خودتون رو بذارین جاش. منظورم اینه که ممکنه فکر کنین میتونین، اما در حقیقت اینطور نیست.»
وردة الحمراء
۵
پزشکی باید خستهکننده باشه. چون اگه جذاب باشه، به این معنیه که یه نفر مریضه.»
rozhin
۴
خانم کاسترو بالاخره ولم کرد و گفت: «من خانم کاسترو، مشاورت هستم. بذار یه چیزی بهت بگم، از برگشتنت خیلی خوشحالم. دیگه بیشتر از این نمیتونستم خوشحال باشم.»
چه عجیب! آن خانم تا یک دقیقه قبل حتی یک بار هم من را ندیده بود. چطور از برگشتنم اینقدر خوشحال بود؟
maybe the sadgirl
۴
خانم کاسترو، من سرطان داشتم. اگه اسم سرطان رو به زبون بیارین، خدا شما رو با اون از بین نمیبره.
starlight
۴
دستانش را دور من حلقه کرد، حتی برایم مهم نبود که او پر از میکروب بود. چون آنها میکروبهای بهترین دوستم بودند، میکروبهایی که حال آدم رو بهتر میکنند.
داماد65
۴
ورزش مورد علاقهم بلند کردن موهامه و سرگرمی مورد علاقهم استراحت کردن. از ته دل به اهدای خون باور دارم... منظورم این است که از ته دل نمیخواستم دربارهٔ سرطانم چیزی بنویسم
Book
۴
بعد از دو سال گذشته، احساس میکردم مثل تنهٔ درختی قدیمی از درون خالیام.
رهروی مهتاب
۳
باعث شد بفهمم که تونستم از پس هر چیزی تو زندگی بربیام، حتی الههها و هیولاهای ناشناخته و بدجنس. پس هرگز نمیخوام فراموشش کنم.
Book
۳
آخه اگه دختر باشه، میگی دختره. فقط اگه پسر باشه، میگی یکی از بچههاست.»
Book
۳
من هم دیگه از صبر کردن واسه هر چیزی که میخوام، خسته شدم. همهٔ کار من شده صبر کردن، صبر کردن و صبر کردن!
Book
۳
«مردم، مردمن. همهجا هستن. نمیتونی ازشون فرار کنی.»
کاربر ۱۵۸۲۹۰۵
۳
مدرسهها، کارخونههای تولید میکروبن.»
rozhin
۲
«کاش مامان من هم میذاشت موهام رو کوتاه کنم.»
maybe the sadgirl
۲
بهخاطر اینکه همه با من جوری رفتار میکردند که انگار از ابر، مه یا پر قاصدک ساخته شدهام و با یک حرکت اشتباه، برای همیشه از بین میروم؟
Yasmin
۲
اگه هیچکسی نفهمه چه بلایی سرم اومده، چی؟ اگه تو اون مدتی که نبودم، همهچی تغییر کرده باشه، چطور؟ یا اگه زمین اصلاً هیچ تغییری نکرده باشه، اما من عوض شده باشم، چی؟ شاید هم من بهسمت جلو حرکت کرده بودم و نمیتونستم برگ
رهروی مهتاب
۲
«مرغ ناردونی. یه غذای ایرانی قدیمیه، خیلیخیلی هم خوشمزهست.»
داماد65
۲
مامان و بابا اصرار داشتند همراه بقیهٔ بچهها در ماه سپتامبر بروم مدرسه.
بابا به دکترها گفت: «درست مثل روزهای عادی.»
مامان که تلاش میکرد لبخند بزند، گفت: «تا جای ممکن، معمولی.»
Book
۲
«همدردی یعنی وقتی دلتون برای کسی میسوزه. همدلی یعنی زمانی که شما احساس دیگران رو میفهمین. انگار که خودتون رو جای اون گذاشتین.»
Book
۲
تو تنها عشق حقیقی من هستی،
محبوبم و جفت منی...
دنبالت میآیم حتی اگر
این کار مرا به دردسر بیندازد.
کاربر ۱۵۸۲۹۰۵
۲
یکی از واقعیتهای سرطان این است که مردم همیشه چیزهایی بهت میدهند؛ کلاههای قلابدوزی، بادکنک و عروسک پولیشی حیوانات. فکر میکنند با این چیزها میشود سرطان را جبران کرد. بعضی وقتها مجبورید اجازه بدهید این کار را بکنند، چون برایشان احساس تأسف میکنید. منظورم این است که واقعاً چه کار دیگری جز این از دستشان برمیآید؟
وردة الحمراء
۲
یکی از واقعیتهای سرطان این است که مردم همیشه چیزهایی بهت میدهند؛ کلاههای قلابدوزی، بادکنک و عروسک پولیشی حیوانات. فکر میکنند با این چیزها میشود سرطان را جبران کرد.
وردة الحمراء
۲
اگه کسی ازتون سؤالی میپرسه، به این معنی نیست که شما بهش جوابی بدهکارین.
وردة الحمراء
۲
من سرطان داشتم. اگه اسم سرطان رو به زبون بیارین، خدا شما رو با اون از بین نمیبره.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۲
حس آن بچهای که تازه میخواهد برود پیش دبستانی را داشتم که با بیچارگی چسبیدهام به مامانم و التماس میکنم، نرو. لطفاً! قول میدم بچهٔ خوبی باشم.
