این قولی بود که نمیشد آن را شکست؛ درست مثل اینکه آن را روی سنگی حک کرده باشند. جهانی کامل آنسوی لب رودخانه وجود داشت؛ جهانی رنگارنگ و هیجانانگیز؛ جایی که انگار هیچکس تا به حال در آن ترس به دلش راه نداده.
همهاش را میخواستم. نه، از این هم بیشتر: به آن نیاز داشتم.
شاید دیتر فکر میکرد که کل دنیا بر پاشنهٔ دکان کوچک ما میچرخد، اما من رویاهای بزرگتری داشتم. من داشتم آماده میشدم تا مسئول داستان خود باشم، حتی با اینکه برادر بزرگترم هرگز نمیتوانست آن را درک کند...
و قلب شکلاتی نمیتوانست تهِ رویای من باشد.