
suzume
۱۴
من قهرمان داستان خودم بودم و داستانم را خودم پیش میبرم.
suzume
۱۱
جاهایی هست که باید رفت و کارهایی هست که باید کرد.»
suzume
۹
اگر شهامت داشته باشی که قصهٔ خودت را بگویی، میتوانی دنیا را از نو بسازی.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۵
آخ. هر چه میکشیم از دست این سیاست است!
شهرزاد بانو
۲
قلب شکلاتی درست وسط منطقهٔ تاجرهای ثروتمند قرار داشت و تا چشم کار میکرد این محله پُر از ساختمانهای آبی و صورتی روشن و کالسکههای گرانقیمت بود. در یک روز پاییزی خنک و مطبوع مثل امروز اینجا باید منظرهٔ خوشایندی داشته باشد، اما وقت نداشتم بایستم و از تماشایش لذت ببرم.
*samira*^-^
۲
آسمان شب مثل پارچهٔ مخملی کلفت و سیاهی بیرون پنجرههای عظیم و شیشهای اتاق موسیقی گسترده شده بود، و همهٔ پریها و آدمهای درباری به سمت درگاه روانه شدند تا به تختخوابهایشان بروند...
بهجز من.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۱
چه کس دیگری در تمام زندگیام چنین چیزی به من میگوید؟
حسین علیزاده
۱
من خودم بود، همان که بودم، و از حالا به بعد دیگر زور نمیزدم تا وانمود کنم که کس دیگری هستم.
حسین علیزاده
۱
یادم رفته بود که درآغوشگرفتهشدن چه احساسی دارد، چنان آغوشی که انگار دُردانهٔ عزیز دل مادرت باشی.
میم بانو
۱
اما من دیگر آن بچهٔ زبانبسته و ضعیف نبودم. نه نبودم. من قهرمان داستان خودم بودم و داستانم را خودم پیش میبرم.
مثل ماه ❀
۱
از خیلی وقت پیش یاد گرفته بودم که توی هر منطقه کوچهپسکوچههای تاریک و باریکی وجود دارند که مثل رازهای شرمآور در پشت خانهها قایم شدهاند.
A.zainab
۰
اژدها تنها موجودی نیست که از برنده شدن در میدان نبرد لذت میبرد.
A.zainab
۰
این قولی بود که نمیشد آن را شکست؛ درست مثل اینکه آن را روی سنگی حک کرده باشند. جهانی کامل آنسوی لب رودخانه وجود داشت؛ جهانی رنگارنگ و هیجانانگیز؛ جایی که انگار هیچکس تا به حال در آن ترس به دلش راه نداده.
همهاش را میخواستم. نه، از این هم بیشتر: به آن نیاز داشتم.
شاید دیتر فکر میکرد که کل دنیا بر پاشنهٔ دکان کوچک ما میچرخد، اما من رویاهای بزرگتری داشتم. من داشتم آماده میشدم تا مسئول داستان خود باشم، حتی با اینکه برادر بزرگترم هرگز نمیتوانست آن را درک کند...
و قلب شکلاتی نمیتوانست تهِ رویای من باشد.
A.zainab
۰
«بسه!» یکهو میز سرد را محکم با دو دستم گرفتم و به او زل زدم.
متنفر بودم از اینکه هرگز نمیتوانستم کنارش آرامشم را حفظ کنم.
متنفر بودم از اینکه نمیتوانستم آن روزگار دور را فراموش کنم که برادر بزرگم نه با این نارضایتیِ خشمناک بلکه با عشق به من نگاه میکرد... همانموقع که دلیجان ما در دل تاریکی روانهٔ شهر جدیدمان بود و من برای آنکه در امان باشم دست او را رها نمیکردم.
از کلمات او که مانند زهر بر پوستم مینشست و از جوشوخروشی که توی سینهام به راه میانداخت بیشتر از همه متنفر بودم.
A.zainab
۰
اگر در مدت اقامتم توی این قصر یک چیز یاد گرفته باشم دقیقاً این است که من واقعاً که و چه هستم: بعد از همهٔ این ماجراها فهمیدم که من نه یک جاسوس که یک قصهگو هستم. و این چیزی است که هیچوقت هیچکس نمیتوانست آن را از من بدزدد. مهم نیست که آن شخص چقدر قدرتمند یا جادویی باشد.
A.zainab
۰
وقتی به نگاه براق و عمیقش خیره شدم، نتوانستم جلوی لرزهای را بگیرم که موقع قورت دادن آب دهانم به جانم افتاد. چشمهای شاه کازیمیر همیشه زیادی میدیدند. حالا هم که داشت به من نگاه میکرد، میتوانستم قسم بخورم که داشت تهوتوی من را وارسی میکرد و از همهٔ پنهانکاریهای هفتهٔ گذشتهام سردرمیآورد.
daisy
۰
اما من از حقیقت دیگری هم اطمینان دارم: اگر شهامت داشته باشی که قصهٔ خودت را بگویی، میتوانی دنیا را از نو بسازی.
میم بانو
۰
اگر شهامت داشته باشی که قصهٔ خودت را بگویی، میتوانی دنیا را از نو بسازی.