«فقط یه بچه از هر خانواده میتونه توی رقابت شرکت کنه و دختران و پسران من، شما باید مبارزها رو انتخاب کنین.»
مغز لنی مثل فرفره میچرخید. ترس وجودش را فرا گرفته بود. توی گوش مایکل پچپچ کرد: «صبر کن ببینم! اگه فقط بتونیم توی خانوادهمون یه شرکتکننده داشته باشیم، پس...» لنی ایستاد و به میز بزرگترها نگاه کرد. رنج را توی صورت مادرش دید. بلافاصله فهمید:
مادرش مجبور بود بین لنی و مایکل یکی را انتخاب کند.