
ن. عادل
۸
لنی متعجب از جا پرید. «این میتونه حرف بزنه!»
«این رو به درخت میگن. من ایشونم!
ن. عادل
۵
اینجا کیمبِر آرمیده که بیشک دلتنگش میشویم و آنجا ِاسکات آرمیده که بیشک دلتنگش نمیشویم.
گِلَدیس گفت: «میتونم صابون حموم بخورم.» و حالا مرده است.
شادروان هورتن دپامپورامپ، که بهخاطر جسارتش مُرد، لاف زیاد میزد.اندیشیدیم که بیادب است؛ ثابت کرد که هست! حالا هم غذای کرمها شده است.
ن. عادل
۱
گربه با تردید و دقت نگاهش کرد. «باور نمیکنم. تو یه آتشی سوزوندی! تو... کااااااااااااارِت...» داشت این را میگفت که لنی خم شد و پشتش را نوازش کرد تا حواسش را پرت کند. پشمک دماغش را به انگشت لنی مالید و ادامه داد: «کااااااااااااارِت حرف نداره. درست همین جا! خودشه! خودشه!»
ن. عادل
۱
استلا نفسی کشید و گفت: «تو خیلی هم سُرومُروگندهای مرتیمر.»
«آدمی که سُرومروگندهست هر بار اسم کلوچهزنجبیلی میآد، عطسه میکنه؟»
استلا گفت: «کلوچهزنجبیلی.»
«هاااااااااااا هااااااااااااا هاپچه!!!!» باباجان دماغش را با آستینش پاک کرد و داد زد: «خدا بگم چیکارِت کنه استلا! خونهخراب بشی!»
Sani and Eli
۱
«فقط یه بچه از هر خانواده میتونه توی رقابت شرکت کنه و دختران و پسران من، شما باید مبارزها رو انتخاب کنین.»
مغز لنی مثل فرفره میچرخید. ترس وجودش را فرا گرفته بود. توی گوش مایکل پچپچ کرد: «صبر کن ببینم! اگه فقط بتونیم توی خانوادهمون یه شرکتکننده داشته باشیم، پس...» لنی ایستاد و به میز بزرگترها نگاه کرد. رنج را توی صورت مادرش دید. بلافاصله فهمید:
مادرش مجبور بود بین لنی و مایکل یکی را انتخاب کند.
hamdeeeee
۰
«اگر که کرد هوارهوار، بذار بشه سوار قطار. مامانم میگه خبردار، بهترین رو تو بردار...»