
«:Scarlet
۴۵
مامان گفت: «این حرف رو نزن، تو داری تلاش میکنی، این یعنی همین حالا هم بهتر از تموم آدمهایی هستی که هیچوقت پا توی آب نذاشتن.»
B.A.H.A.R
۱۱
«بعضی وقتها مه نمیذاره دیده بشه. اما اون نور درهرصورت میدرخشه، مهم نیست چه اتفاقی بیفته.»
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۱۰
جزیرهٔ نانزنجبیلی بخشی از وجود آنها بود و همیشه هم با
«:Scarlet
۱۰
او همهچیز را ذرهذره در خودش میریخت، تا اینکه بالاخره احساساتش سرریز میشد و به بیرون فوران میکرد.
mahzooni
۹
چیزهای جدید ممکنه ترسناک به نظر بیان، اما میتونن جالب هم باشن.
rozhin
۶
نصف زندگی، حضور داشتن توی زندگی دیگرانه. این چه معنایی داره
rozhin
۵
«یه زمانی فکر میکردم آدمها یا کاملاً خوب هستن یا کاملاً بد. اما حالا اینطور فکر نمیکنم. بیشتر آدمها همزمان هم خوب هستن، هم بد.»
B.A.H.A.R
۵
«نصف زندگی، در خدمت دیگران بودنه و یه چیزهایی ارزش این رو دارن که آدم بهشون خدمت کنه.»
B.A.H.A.R
۵
کَت گفت: «کار شاقی نکردم که.»
مِیکن گفت: «آخه همهٔ بچهها که به تلاش کردن ادامه نمیدن. تو جرئتش رو داری.
m
۴
«تو آدم سرسختی هستی، کت. بلدی چطوری برای چیزی که میخوای، تلاش کنی و بجنگی.»
rozhin
۳
من و تو، تو و من، تا ابد کنار هم خواهیم ماند.
«:Scarlet
۳
لیلی گفت: «اگه میتونستم، وضعیت رو بهتر میکردم. ولی نمیتونم. هیچکی هیچوقت نمیتونه. اما هروقت که خواستی، میتونی رو شونهٔ من گریه کنی. قبوله؟»
«:Scarlet
۳
مِیکن گفت: «نصف ماهیگیری به شانسه. حداقل اونطوریکه من انجامش میدم.»
rozhin
۲
در زندگی، هیچ ضمانتی برای هیچچی وجود نداشت
B.A.H.A.R
۲
مامان بهندرت عذرخواهی میکرد. اما این عذرخواهی، مثل باندپیچی کردن زخمی بود که به بخیه نیاز داشت
«:Scarlet
۲
کَت ساکت بود. خودش میدانست که کار اولویت دارد. اما گاهی انگار کَت، اولویت آخر بود.
«:Scarlet
۲
نصف زندگی، حضور داشتن توی زندگی دیگرانه.
rozhin
۱
چیزهای جدید ممکنه ترسناک به نظر بیان، اما میتونن جالب هم باشن
rozhin
۱
بهترین جای دنیا برای من، کنار توئه.
B.A.H.A.R
۱
. کَت دلش میخواست خودش را به زمین بیندازد و بزند زیر گریه، مثل همان کاری که جوجو در فرودگاه کرده بود. فرقشان این بود که جوجو میدانست یک نفر هست که او را بغل کند، اما کَت نه. او همیشه خودش دست خودش را میگرفت تا از زمین بلند شود. باید میفهمید چطور اینجا هم همان کار را بکند.
B.A.H.A.R
۱
لبته که جان هاروی آنهمه سال پشتسرهم برنده نشده بود. او فقط داشت خودش را بزرگ میکرد تا بقیه را کوچک کند
B.A.H.A.R
۱
مِیکن ایستاد و گفت: «کجا رو از همه بیشتر دوست داری؟»
کَت جواب داد: «هر دفعه یه جا میریم. هنوز منطقهٔ شانسمون رو پیدا نکردیم.»
مِیکن گفت: «گاهی میتونین خودتون شانس رو به دست بیارین.
B.A.H.A.R
۱
مامان گفت: «موج سنگینی بود. حالت خوبه؟»
کَت بهزور نفس کشید و گفت: «من این کار رو خوب بلد نیستم.»
مامان گفت: «این حرف رو نزن، تو داری تلاش میکنی، این یعنی همین حالا هم بهتر از تموم آدمهایی هستی که هیچوقت پا توی آب نذاشتن.»
B.A.H.A.R
۱
همهٔ آدمها فکر میکنن بچگیشون سحرآمیز بوده. اون موقع نمیدونستم وقتی هم بزرگ بشم، همچین احساسی دارم یا نه!»
B.A.H.A.R
۱
حرف اشتباه زدن کار بدی بود، اما شاید سکوت کردن حتی از آن هم بدتر بود.
B.A.H.A.R
۱
بعد از هفتهها برنامه چیدن، بالاخره همان جایی بود که میخواست.
B.A.H.A.R
۱
یک دقیقه بعد، زنگی به صدا درآمد. ماهی را وزن و ثبت کرده بودند و داشتند به کامیون غذای سیار میبردند.
مِیکن گفت: «نذار این چیزها روت تأثیر بذاره.»
B.A.H.A.R
۱
مِیکن گفت: «نذار این چیزها روت تأثیر بذاره.»
تا خورشید طلوع کند، هشت ماهی صید شده بود که دوتایشان را جان هاروی گرفته بود. ناامید نشدن کار سختی بود.
B.A.H.A.R
۱
کَت گفت: «من میرم بخوابم. تا وقتی هم که شماها مشکلتون رو حل نکنین، از اینجا نمیرم. شماها آدمهای بزرگی هستین، پس بهتره مثل آدمبزرگها رفتار کنین.»
«:Scarlet
۱
کَت دلش میخواست خودش را به زمین بیندازد و بزند زیر گریه، مثل همان کاری که جوجو در فرودگاه کرده بود. فرقشان این بود که جوجو میدانست یک نفر هست که او را بغل کند، اما کَت نه. او همیشه خودش دست خودش را میگرفت تا از زمین بلند شود.
