جملات زیبای کتاب به امید دیدار در آن دنیا | طاقچه
تصویر جلد کتاب به امید دیدار در آن دنیا

کتاب به امید دیدار در آن دنیا

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۵۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
پی‌یر لومتر، مهستی بحرینی
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
صبا
۲۴
آلبر به‌خوبی می‌دانست که باورنکردن نزدیکی آتش‌بس به‌خصوص از اعتقاد به جادو مایه می‌گیرد: هرچه بیش‌تر در انتظار صبح باشیم، برای خبرهایی که آن را اعلام می‌کنند اعتبار کم‌تری قائل می‌شویم و این راهی برای باطل‌کردن تقدیر بد است.
علاقه بند
۱۷
تقصیر هیچ‌کس نبود و تقصیر همه بود.
سارا
۱۱
اعیان‌زادگان و نوکرصفتان همیشه می‌توانند با هم به تفاهم برسند.
khanom mohandes
۷
آقای پریکور از پیش از جنگ ثروت هنگفتی به هم زده بود. او از آن دسته آدم‌هایی بود که بحران‌ها مایه ثروتمندی‌شان می‌شود، انگار این بحران‌ها برای بهره‌جویی آن‌ها پدید می‌آیند
علاقه بند
۷
روحیه‌اش یکباره آب شده است، مثل بستنی‌های رقیق میوه‌ای،
علاقه بند
۶
اوضاع واحوال فاجعه‌آمیز نوعی عمل‌گرایی را اقتضا می‌کند
mohamad.f
۵
دانستن این‌که هیچ خطری تهدیدمان نمی‌کند و همه‌چیز به‌خوبی خاتمه می‌یابد، سبب می‌شود هیچ مانعی در برابر خود نبینیم. می‌توانیم هرچه دلمان می‌خواهد بگوییم، آن هم هرطور که دلمان می‌خواهد.
HeLeN
۵
آلبر به خود می‌گفت آخر از همه مردن مثل اول از همه مردن است؛ چیزی احمقانه‌تر از این پیدا نمی‌شود.
علاقه بند
۵
آدمی چقدر مأیوس می‌شود، آن‌گاه که می‌بیند جنگیده است تا به چنین نتیجه‌ای برسد.
HeLeN
۴
می‌توان همه‌چیز را، ثروت، استعداد یا شایستگی را، بر کسی بخشود، اما خوش‌اقبالی را نه، نمی‌شود. این دیگر زیاده از حد ناعادلانه است.
zahed
۲
بی‌مناسبت نیست که بگوییم منتقدان به امید دیدار در آن دنیا را به سبب ویژگی‌هایش در زمره رمان‌های پلیسی قرار نمی‌دهند و آن را از لحاظ این‌که حاوی رویدادهایی است که در عین داشتن توالی زمانی و ارتباط با هم، از یکدیگر جدا هستند و ساختاری مستقل دارند، نوعی رمان پیکارسک به شمار آورده‌اند. از این دیدگاه، می‌توان گفت به امید دیدار در آن دنیا یکسر با رمان‌های پیشین لومتر تفاوت دارد، هرچند روح رمان‌های پیشین او را حفظ کرده است.
keep
۲
مرد لایقی بود، اما قدی کوتاه داشت؛ ده سانتی‌متر کم‌تر از همه
سارا
۲
اکنون دیگر هیچ‌چیز آن خصلت تند و پرذوق وشوق دوران نوجوانی‌اش را نداشت، اما آن حالت را در اعماق وجودش احساس می‌کرد.
سارا
۲
در برخی لحظات، احساس می‌کرد آماده است خود را تسلیم کند و به زندان برود تا برای همیشه از این عذاب آسوده شود.
نادر
۲
آدمی سرانجام به مصیبت خو می‌کند.
حسین
۲
آن‌هایی که گمان می‌کردند جنگ به‌زودی به پایان می‌رسد مدت‌ها بود همگی مرده بودند
علاقه بند
۲
دشمنی داریم که هیچ‌وقت نمی‌بینیمش، اما با تمام وزنش رویمان سنگینی می‌کند. ما وابسته به اوییم. دشمن، جنگ، دستگاه اداری، ارتش، همه این‌ها تا حدودی مثل همند، چیزهایی که هیچ‌کس ازشان سردرنمی‌آورد و هیچ‌کس هم نمی‌تواند جلوشان را بگیرد.
علاقه بند
۲
فاتحان همیشه موجوداتی ناپسندند.
علاقه بند
۲
جنگی که ادوارد در آن مرده بود بسیار زودتر و در بطن خانواده اعلان شده بود،
علاقه بند
۲
در پس هر ثروتی، ناگزیر، گناهانی پنهان است.
کاربر ۹۳۲۱۸۶۵
۲
نیازمندی چیز دیگری است. آن را همه‌جا با خود می‌برید، تاروپود زندگی‌تان را می‌تند، آن را یکسر تحت تأثیر قرار می‌دهد، مدام در گوشتان نجوا می‌کند و دست به هر کاری بزنید خود را نشان می‌دهد. نیازمندی از فقر هم بدتر است، چون در عین خانه‌خرابی می‌توان بزرگ ماند. اما نیازمندی شما را به سوی کوچکی و فرومایگی سوق می‌دهد. کم‌کم پست و کنس می‌شوید. نیازمندی خوارتان می‌سازد، چون نمی‌توانید در رویارویی با آن سالم بمانید و حیثیت و غرورتان را حفظ کنید.
S AA
۲
همه هستی‌اش باران یکریز ناکامی‌هایی بود که او هرگز نتوانسته بود به آن‌ها عادت کند
سارا
۱
بی‌پولی و نیازمندی مثل پاک‌دینی و نظام ارباب‌رعیتی است: هرگز کاملا از میان نمی‌رود و آثار آن تا نسل‌ها بعد ادامه دارد.
سارا
۱
ادوارد جزءبه‌جزءِ چهره خود را بررسی کرد. دیگر منقلب نبود ــ آدم به همه‌چیز عادت می‌کند ــ اما اندوه او دست‌نخورده برجا مانده بود
سارا
۱
پولین زندگی مختصری داشت و بسیار پایبند اصول دین بود. پدر و مادرش کارگر بودند و هیچ‌کس بیش‌تر از طبقه فقرا در درستکاری و پاکدامنی سختگیری نمی‌کند.
علاقه بند
۱
آلبر به خود می‌گفت آخر از همه مردن مثل اول از همه مردن است؛ چیزی احمقانه‌تر از این پیدا نمی‌شود.
علاقه بند
۱
خطر واقعی برای یک نظامی نه دشمن، بلکه سلسله‌مراتب است.
علاقه بند
۱
همیشه زن‌ها بودند که تلاش می‌کردند، می‌پرسیدند و به مبارزه خاموش خود ادامه می‌دادند
علاقه بند
۱
کاسبی در جنگ سود فراوانی دربردارد
علاقه بند
۱
نگهبان گورستان دست راستش را از دست داده بود. آقای پریکور، همچنان‌که از کنار او می‌گذشت، با خود گفت: «قلب من دچار معلولیت است.»