
کتاب دفترهای واپسین؛ دفتر هفتم؛ به رنگ آبی نیلی
پدیدآورندگان:
احمدرضا احمدیانتشارات:
کتاب نشر نیکا٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Mostafa F
۱۴
آنقدر ابله نیستیم
که امید را باور کنیم
Mostafa F
۵
چگونه باید
اینغروب جمعه را
بهپایان برد
که کسی زخمی نشود
Mostafa F
۲
نه جای حرمان بود
نه جای شادی
واقعیت همهچیز را
درو کرده بود
Mostafa F
۱
کسی ما را
بهیاد نداشت
و
ما باور کرده بودیم
کسی ما را بهیاد
ندارد.
Mostafa F
۱
کمی عسل دارم
کمی حوصله دارم
Mostafa F
۱
با قطاری که به جهنم
میرفت
و رانندهٔ قطار
در ابتدای
همان ایستگاه اول
مرده بود.
میلاد مجرد
۱
چگونه باید
اینغروب جمعه را
بهپایان برد
که کسی زخمی نشود
که کسی ناامید نشود
اینغروب جمعه هم
چون
همهٔ غروبهای جمعهٔ دیگر
پایان یافت
میلاد مجرد
۰
مردی کور
در انزوا ـ در بیهودگی
در پیری ـ در غروب
آکوردئون مینواخت
ما چاره را
در توقف
در خیابان
نمناک ـ گمنام و خاموش
یافته
بودیم
میلاد مجرد
۰
تازه
فهمیدهبودیم
اتاق دو پنجره
دارد
که
گفتند
مهلت تمام
شده است
باید
تا فردا از اینخانه بیرون
بروید.