آنقدر ابله نیستیم
که امید را باور کنیم
Mostafa F
چگونه باید
اینغروب جمعه را
بهپایان برد
که کسی زخمی نشود
Mostafa F
نه جای حرمان بود
نه جای شادی
واقعیت همهچیز را
درو کرده بود
Mostafa F
کسی ما را
بهیاد نداشت
و
ما باور کرده بودیم
کسی ما را بهیاد
ندارد.
Mostafa F
کمی عسل دارم
کمی حوصله دارم
Mostafa F
با قطاری که به جهنم
میرفت
و رانندهٔ قطار
در ابتدای
همان ایستگاه اول
مرده بود.
Mostafa F
چگونه باید
اینغروب جمعه را
بهپایان برد
که کسی زخمی نشود
که کسی ناامید نشود
اینغروب جمعه هم
چون
همهٔ غروبهای جمعهٔ دیگر
پایان یافت
میلاد مجرد
مردی کور
در انزوا ـ در بیهودگی
در پیری ـ در غروب
آکوردئون مینواخت
ما چاره را
در توقف
در خیابان
نمناک ـ گمنام و خاموش
یافته
بودیم
میلاد مجرد
تازه
فهمیدهبودیم
اتاق دو پنجره
دارد
که
گفتند
مهلت تمام
شده است
باید
تا فردا از اینخانه بیرون
بروید.
میلاد مجرد