بند دلم پاره شد: من که واکسن نزدهام! چرا همهچیز را شوخی گرفته بودم؟
«هر کس را بگیرند برش میگردانند. یک هفته هم زندان دارد.»
افسری از درِ جلوِ اتوبوس بالا آمد، با راننده خوشوبش کرد و با صدای تحکمآمیزی به مسافران گفت «کارتها سرِ دست!»
همه کارتها را درآوردند و سرِ دست گرفتند. چهار سربازِ کنارم دست در جیبِ جلوِ سینه کردند و کارتهایشان را درآوردند. افسر به وسط اتوبوس رسیده بود. قدرت تصمیمگیریام را از دست داده بودم و تودهی اسفنجی مغزم جایش را به یک توده شن داده بود. گیج و منگ بودم. افسر هر آن نزدیک و نزدیکتر میشد.