غرور شاه خدشهدار شده بود.
شاه گفت: «اسپتلورث! فلاپون! من شمشیر و چکمههام رو میخوام.» با دستش جهتی را که با مه احاطه شده بود، نشان داد و گفت: «باید یه جایی اونطرفها باشن.»
اسپیتلورث با نگرانی پرسید: «به نظرتون بهتر نیست کمی صبر کنیم تا مِه فروکش کنه قربان؟»
شاه با لحن عتابآلودی گفت: «گفتم شمشیرم رو میخوام. از پدربزرگم به من رسیده و خیلی قیمتیه. برید و پیداش کنین. با هردوتونم! من و سروان روچ اینجا منتظریم. دستِخالی برنگردین!»