جملات زیبای کتاب هشت کلید | طاقچه
تصویر جلد کتاب هشت کلید

بریده‌هایی از کتاب هشت کلید

امتیاز
۴.۵از ۳۵ رأی
۴٫۵
(۳۵)
شاید اگر بالأخره تولدم از راه می‌رسید، اوضاع کمی فرق می‌کرد. شاید رفتار دیگران با من عوض می‌شد و دیگر مثل بچه‌ها به نظر نمی‌رسیدم.
𝘙𝘖𝘡𝘈
می‌دانستم وجود من باعث مرگ پدرم نشده و در این‌باره من مقصر نبودم.
𝘙𝘖𝘡𝘈
من از طرف فرانکلین هم قول دادم و گفتم: «حتماً.»
𝘙𝘖𝘡𝘈
چرا زندگی‌ام این‌قدر مزخرف است؟
rozhin
گفتم: «این خیلی خوبه که بعضی چیزها همون‌طوری که هستن بمونن.»
Ali
وقتی یک نفر هر روز ناهارتان را له می‌کند، چندتا راه مختلف وجود دارد که با آن می‌توانید کارش را تلافی کنید. می‌توانید ناهارش را بدزدید؛ پاکت ناهار خودتان را با یک چیز حال به‌هم‌زن پر کنید تا وقتی می‌خواهد پرتش کند همهٔ وسایلش کثیف شوند؛ و یا توی پاکت ناهارش خمیردندان بریزید.
Ali
من دیگر هیچ‌وقت آن‌قدر زیاد صحبت نمی‌کنم، ولی او معتقد است تمام چیزها و فکرهای جالبی که دیگر به زبان نمی‌آورم هنوز توی مغزم هستند و او می‌تواند صدایشان را بشنود.
rozhin
در مدرسهٔ ابتدایی اگر یادتان می‌رفت مشق‌های آن روزتان را بنویسید، معلم فقط به شما می‌گفت که عیبی ندارد و می‌توانید آن‌ها را تا فردا تمام کنید. ولی در مدرسهٔ راهنمایی، معلم‌ها به شکل‌های دیگری رفتار می‌کنند.
rozhin
توی مدرسهٔ ابتدایی شما فقط یک معلم داشتید و هر شب یکی دو تکلیف بود که باید انجام می‌دادید. حالا ما اینجا هفت‌تا معلم داشتیم و هرکدام هم نمره جداگانه‌ای توی کارنامه‌هایمان می‌نوشتند!
rozhin
آدم‌بزرگ‌ها چطوری همه‌چیز را متوجه می‌شوند؟
rozhin
«شما از چیزی که من الآن هستم خوشت میاد؟» «من همیشه جیرجیرک کوچولوی خودمون رو هر طوری هم که باشه دوست دارم.» بعد مکثی کرد و ادامه داد: «بهتره بپرسی خود تو از چیزی که الآن هستی خوشت میاد؟» من اول ساکت ماندم، بعد جواب دادم: «خوشم نمیاد.»
بوک تاب
آماندا گفت: «چقدر خوبه که هر دوتاتون این‌طوری هوای هم رو دارین، عقب‌مونده‌ها.» بعد، خدا را شکر راهش را کشید و رفت. اینکه کسی به فرانکلین گفته بود عقب‌مانده اصلاً باعث ناراحتی‌اش نشد؛ درعوض پرسید: «مشکل اون دختره چیه؟» و من داشتم با خودم فکر می‌کردم؛ مشکل ما چیه؟
بابونه
آن‌ها فقط مثل فضایی خالی هستند که توی وجودم جا خوش کرده‌اند؛ مانند احساسی فراموش‌شده از زمان‌هایی خیلی دور.
rozhin
روز تولدم، اولین روز زندگی کردن من توی این دنیا و آخرین روز مادرم بوده است. آن تنها روزی بوده که هر سه‌تای ما با هم توی این جهان بوده‌ایم. احتمالاً برای همین پدرم آن نامه‌ها را نوشته تا یاد این روز را زنده نگه دارد. ولی منظور پدرم از اینکه گفت چیز دیگری برایت دارم چه بود؟ چه چیزی می‌توانست باشد؟ اصلاً کجا بود و من چطور باید آن را پیدا می‌کردم؟ این فکرها آن‌قدر توی ذهنم چرخیدند که برایم مثل یک لالایی سنگین و رؤیاگونه شدند و من خوابم برد.
melina
این‌طور که معلوم بود، امسال تعداد دانش‌آموزان مدرسه‌مان خیلی زیادتر شده بود و به همین خاطر تصمیم گرفته بودند هر دو نفر از کلاس ششمی‌ها از یک کمد استفاده کنند. این قضیه انگار از نظر مدرسه هیچ اشکالی نداشت، چون معلم‌ها معتقد بودند کتاب‌های پایهٔ ششم به اندازهٔ کتاب‌های کلاس هفتمی‌ها و هشتمی‌ها زیاد و سنگین نیستند و جای خیلی زیادی نمی‌گیرند. پس به این نتیجه رسیدم، من فقط روزی می‌توانم کمدِ شخصی خودم را صاحب بشوم که کتاب‌های خیلی خیلی سنگینی داشته باشم و به خاطر حمل کردنشان کمردرد بگیرم.
rozhin
داری چی‌کار می‌کنی؟» «زل زدم به دیوار.» او گفت: «خوبه. پس دیگه از اینکه مزاحمت شدم حس بدی ندارم. بشین ببینم.»
بوک تاب
«پاشو، پاشو حاضر شو. بائو و سالی و پسرعموهات هر لحظه ممکنه از راه برسن و زن‌عمو بثی توی آشپزخونه کمک لازم داره. اون می‌خواد تا بوقلمون داره توی فر آماده می‌شه یه پای سیب هم درست کنه.» «باشه، ولی لباس‌هام رو عوض نمی‌کنم.» «خیلی خب. پس حواست باشه حتماً بند کفش‌هات رو نبندی و جوراب‌هات تابه‌تا باشن. و محض رضای خدا، موهات رو هم شونه نکن.»
بوک تاب
«اوه، همینم مونده بود! مجبورم کمدم رو با ملکهٔ زخم‌های خونی قسمت کنم!» چند نفر از بچه‌هایی که دور و بر او ایستاده بودند به پاهایم نگاهی کردند و شروع کردند به خندیدن. بعد آماندا با حالتی کاملاً جدی رو به من گفت: «لطفاً سعی کن وسایل منو خونی نکنی. دلم نمی‌خواد مریضی‌های عجیب‌غریب بگیرم.»
melina
آماندا گفت: «چقدر خوبه که هر دوتاتون این‌طوری هوای هم رو دارین، عقب‌مونده‌ها.» بعد، خدا را شکر راهش را کشید و رفت. اینکه کسی به فرانکلین گفته بود عقب‌مانده اصلاً باعث ناراحتی‌اش نشد؛ درعوض پرسید: «مشکل اون دختره چیه؟» و من داشتم با خودم فکر می‌کردم؛ مشکل ما چیه؟ با این حال باز همان‌جا ایستادم و منتظر ماندم. دیدم فرانکلین با مهربانی ناهارم را برداشت و آن را برای اینکه له نشود، بالاتر از وسایل دیگرم توی کمد گذاشت. با اینکه می‌دانستم دارد به من کمک می‌کند، ولی باز نمی‌توانستم این فکر را از توی سرم بیرون کنم که بخشی از این ماجراها تقصیر اوست؛ در واقع بخش بیشترش. تقصیر او بود که من همیشه مثل یک آدم دست‌وپاچلفتی به نظر می‌رسیدم؛ مثل یک بچه‌کوچولو. انگار خودم تنهایی نمی‌توانستم مراقب خودم باشم و به کارهایم برسم.
melina

حجم

۱۷۸٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۲۴۰ صفحه

حجم

۱۷۸٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۲۴۰ صفحه

قیمت:
۱۵۸,۰۰۰
تومان