روز تولدم، اولین روز زندگی کردن من توی این دنیا و آخرین روز مادرم بوده است. آن تنها روزی بوده که هر سهتای ما با هم توی این جهان بودهایم. احتمالاً برای همین پدرم آن نامهها را نوشته تا یاد این روز را زنده نگه دارد.
ولی منظور پدرم از اینکه گفت چیز دیگری برایت دارم چه بود؟ چه چیزی میتوانست باشد؟ اصلاً کجا بود و من چطور باید آن را پیدا میکردم؟
این فکرها آنقدر توی ذهنم چرخیدند که برایم مثل یک لالایی سنگین و رؤیاگونه شدند و من خوابم برد.