دست استخوانیاش گرفت. ویلا سریع مثل خرگوشی وحشتزده جست وارونهای زد و پایش که به زمین رسید دستش را از دست محافظ بیرون کشید. روی زمین، مثل سمندر چهاردستوپا پیچوتاب خورد و فرار کرد، در حین رفتن خودش را به رنگ محیط اطراف درآورد. لورکن بیوقفه با نیزهاش به طرف او ضربه میزد تا اینکه ویلا بالاخره توانست بلند شود و فرار کند.