زنی را دیدم نیکو، با همه زینتی که ممکن باشد از جامهها، و عِقدی از لُؤلُؤ در بر افگنده در میانِ راه ایستاده. چون مرا دید، گفت: «یا محمّد! یا محمّد! آهسته باش تا من سؤالی بکنم!» من در او نگریستم و هیچ توقّف نکردم.
جبریل گفت: «یا محمّد، میدانی که این زن کیست؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «این دنیاست! خویشتن را بیاراسته است و بر تو عَرض میکند. اگر تو توقّفی میکردی به قولِ او، امّتِ تو اختیارِ دنیا کردندی و بر آخرت برگزیدندی.»