میخواستم تو آشپز بشوی که به دیگران لذت خوردن بدهی، نه فلسفه که این مردم معصوم را گیج و تنها میکند. بگذار آشپزان غذا بپزند و فیلسوفان مردم را گیج و گمراه و ناامید و ناتوان کنند.
سایه
لباس ساده اما گرم پوشیده بودم. مغازهها و کافههای پاریس تکتک باز میشدند و این نشانهای بود که پاریس بیدار شده است. زنها و مردها به دور دکههای روزنامهفروشی، خبرها را میخواندند و با عجله سوار مترو میشدند که به سرکار خود بروند. بچههای مدرسه کمکم در پیادهروها روییده میشدند و جوانه میزدند.
ناصری
سوار مترو شدم، از شیشهٔ مترو مردم سرگردان را که نگاه میکردم همه در حال خواب و بیداری بودند. آنها حمال قسط یا کرایهٔ آپارتمان، اثاثیهٔ خانه، یخچال، تلویزیون بودند که تا پایان عمر باید این اقساط را بپردازند؛ وقتی قسطها تمام میشد آنها این جهان را ترک میگفتند.
زهرا