
کاربر ۱۶۶۶۰۰۵
۱۱
«ایندفعه نجاتت میدم، پسرم. ایندفعه آزادت میکنم.»
=o
۸
صدای سوت ارسال عکس به تامارا در فضا پیچید. چند لحظه بعد، تامارا در جواب عکس کال نوشت: آرون شبیه این شارلاتانهای گُندهبَکی شده که لیزر بهشون خورده و تو لباسشون کوچک شدهن. تو هم که انگار داری میری مدرسهٔ کاتولیکها.
Taraneh
۵
آرون گفت: «وای، نه! فکر کنم حدست در مورد توهم زدنش موقع خستگی، درست از آب دراومد.»
☆...○●arty🎓☆
۵
قدرت میخواست؛ فقط قدرت. و اینجور آدمها خطرناکترین افراد جهان هستن.
...Anil°
۵
میترسید از اینهمه فشار و ترس روانی، یکهو بزند زیر خنده.
zsmirghasmy
۴
آلما گفت: «مردم دشمن مرگ رو یادشونه، ولی مردی رو که ازش چنین چیزی ساخت، فراموش کردهن. شاید کنستانتین شرور بوده باشه، ولی سرنوشت خیلی غمانگیزی داشت و قربانی شد. اون فقط میخواست برادرش رو برگردونه؛ درحالیکه اونورِ قضیه، استاد جوزف قدرت میخواست؛ فقط قدرت! و اینجور آدمها خطرناکترین افراد جهان هستن.»
اِملی کتابدار کوچک
۴
پشت سر او راه افتاد و به این فکر کرد که دنیا چقدر میتواند بیانصاف باشد.
Taraneh
۳
درضمن، اگر گواندا میخواست به این اشاره کند که دشمن مرگ بهخاطر کارهای رومانتیک والدینِ کال تبدیل به یک ارباب شرور شده بوده، ممکن بود کال مجبور شود او را بکُشد.
...Anil°
۳
بعضیها وقتی عصبانی و ناراحتاند، اینطرف و آنطرف میروند و دادوبیداد میکنند؛ اما آرون توی خودش میرفت. به نظر کال، وضع او نگرانکنندهتر از وضع بقیه بود.
Taraneh
۲
جاسپر چشمغُرّه رفت. «نکتهٔ چهارم، داشتن مدل موی مناسبه که مشخصاً واسه شما دوتا کار نمیکنه.»
آرون گفت: «موهای من که هیچ مشکلی نداره!»
جاسپر گفت: «اِاِاِاِی، بد نیست! ولی کال انگار با سنگِ تیز موهاش رو زده.»
✦𝑵𝒐𝒓𝒂✦
۲
تو نمیتونی از ذات خودت فرار کنی.
☆...○●arty🎓☆
۲
جاسپر اضافه کرد: «راستی، اگه وقتی داره باهاتون حرف میزنه، حواستون جای دیگهست، بهش بگین حواستون پرت زیباییش شده. هرچی هم که تنش میکنه، بگین رنگ موردعلاقهتونه.»
آرون گفت: «اونوقت نمیفهمه تو یهعالمه رنگ موردعلاقه داری؟»
جاسپر شانه بالا انداخت. «احتمالاً نه.»
خندههای ریز تامارا کمکم داشت به سکسکه ختم میشد. او گفت: «جاسپر، یه لطفی در حقم بکن.»
جاسپر گفت: «چی؟»
«هیچوقت من رو اینجوری دوست نداشته باش.»
...Anil°
۲
اگه هم کسی چیزی تو رومون گفت، راستش رو بهش میگیم. اگه هم پشت سرمون حرف زدن، اصلاً ارزش ندارن که حتی بهشون توجه کنیم. باشه؟
=o
۱
ا همینجا هم تابستان بهاندازهٔ کافی به آرون بد گذشته بود. او مجبور بود بهجای نوشیدن لیموناد تازه ـ آنطور که توی خانهٔ تامارا با لیموی تازه درست میشد ـ لیموناد پودری بخورد و روی تخت سربازی کهنهای بخوابد که آلاستر آن را توی اتاق کال گذاشته بود. تفریحشان هم شده بود دویدن از بین آب فوّارهای که از توی سوراخهای ایجادهشده روی یک شیلنگ باغبانی بیرون میریخت. سر صبحانه هم خبری از سرآشپز نبود تا به دستور او برایش تخممرغ نیمرو کند و درعوض، همان غلات قدیمی معمولی سِرو میشد. اگر آرون توی این مهمانی هم با ظاهری احمقانه ظاهر میشد، کال دیگر شانسی نداشت. ممکن بود جنگ صمیمیترین دوست را برای همیشه به تامارا ببازد.
ستیا
۱
«میدونین که کار دیشبتون غیرقابل بخششه... شما به اتاق یکی از اعضای شورا شبیخون زدین و نگهبانش رو از دروازهٔ عنصریها دور کردین. محض اطلاعتون، پسره افتاد توی یه شکاف عمیق و پاش شکست. اگه اون نیفتاده بود، من خیلی زودتر پیداتون میکردم.»
ستیا
۱
تامارا زیر لب هیسهیس کرد. «تو کاپیتانِ صورتماهی نیستی!»
کال نفسش را بیرون داد. «خودت میدونی منظورم چیه.»
ستیا
۱
اگه به کال آسیبی بزنی، استاد روفوس خودش میکُشدت.
✦𝑵𝒐𝒓𝒂✦
۱
او آدم متفاوتی شده بود؛ واقعاً آدم متفاوتی بود.
✦𝑵𝒐𝒓𝒂✦
۱
دانشآموزهامون رحم و بخشش رو یاد بگیرن.»
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۱
آلاستر گفت: «نه تا وقتی که دانشآموز بودم. تقریباً پای بیشتر همنسلیهای من به اینجا باز نشد. آخه ما سخت مشغول مردن توی جنگ بودیم.»
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۱
جای خط چاقویی باریک. هربار چشمش به آن میافتاد، انگشتهای تامارا را به یاد میآورد که محکم به کتش چسبیده بودند و او را هل میدادند تا آسیبی نبیند.
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۱
جاسپر به صندلیاش تکیه داد. بعد با نیشخند گفت: «نگران نباش، کالم. من همهٔ رازهات رو پیش خودم نگه میدارم.»
...Anil°
۱
دست از این رفتارت بردار که انگار جاسوس قراره کسی باشه که یا با تو بده یا تو ازش متنفری. نمیتونی همینجوری باور کنی که چون یه نفر داره باهات دوستانه رفتار میکنه، واقعاً دوست تو باشه.
...Anil°
۱
این آزمونی بود که اساتید آن را طراحی و اجرا میکردند؛ یعنی خودش که به کنار، جان هیچکس در امان نبود!
...Anil°
۱
«ما کال و آرون هستیم. ما رو یادته؟ میخواستیم ببینیم میتونی به ما بگی کی تو رو کشت؟»
جنیفر پرسید: «من مردهام؟ من حس... عجیبی دارم.»
صدایش هم عجیب بود. توی صدایش خلأ عجیبی وجود داشت؛ یکجور پوچی. به نظر کال نمیرسید که روح او واقعاً آنجا حاضر باشد. بیشتر مثل این بود که اثرات آن یا خاطرهای از روح او، وقتی که بدنش را ترک میکرد، به جا مانده باشد.
ice creami
۱
مردم دشمن مرگ رو یادشونه، ولی مردی رو که ازش چنین چیزی ساخت فراموش کردهان
A.zainab
۰
همه به هم وابستهاند. آتش و خاک، آب و هوا.
اینها چهار عنصر مجزا نیستند؛ بلکه یک عنصرند. چهار عنصر و دو عنصر و سه عنصر مجزا نیستند؛ یکی هستند. جایی که باهم نباشند، فقط بخشی از یک کل ناقص هستند.
Sea🫧Mind
۰
تامارا نگاه نافذی به او انداخت و گفت: «مخصوصاً وقتی خوابی. چون اون موقع بیدفاعی.»
کال از نقشهٔ او خوشش نیامد. «چی؟ نه. من دلم نمیخواد وقتی خوابم، جاسپر چشمش به من باشه. خیلی ترسناکه. آقا من نمیخوام هیچکس تو خواب من رو بپاد!»
✦𝑵𝒐𝒓𝒂✦
۰
تخصص ما اینه که کارآگاهبازی دربیاریم؛ مخصوصاً وقتی که نباید دخالت کنیم.
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۰
همه به هم وابستهاند. آتش و خاک، آب و هوا.
