متل کالیویستا

دانلود و خرید متل کالیویستا

۵٫۰ از ۳۲ نظر
۵٫۰ از ۳۲ نظر

برای خرید و دانلود   متل کالیویستا  نوشته  کلی یانگ  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
«چی شده؟» مامانم به بابایم گفت: «می‌دونی چی شده؟ دخترت توی مدرسه جوابِ سؤال ریاضی‌ش رو اشتباه داده.» هر وقت که از من راضی نبود می‌گفت «دخترت» و هروقت که راضی بود می‌گفت «دخترم». سرم را پایین انداختم. شنیدم که پدرم گفت: «اشکال نداره... .» مامانم گفت: «چرا، اشکال داره!» به من نزدیک شد و دست‌های سردش را روی گونه‌های داغم گذاشت و داد کشید: «تو جز ریاضی چیز دیگه‌ای نداری!» دیگر کافی بود. من هم داد کشیدم و گفتم: «من اصلاً از ریاضی خوشم نمی‌آد. من انگلیسی رو دوست دارم.» چشم‌های مامانم گشاد شدند. پرسید: «انگلیسی؟» سرم را تکان دادم. قلبم تاپ‌تاپ می‌زد. یک ثانیه گذشت. یک ثانیهٔ دیگر هم گذشت و بعد، مادرم با لحنی آرام یک حرف طوفانی زد: «می‌دونی توی انگلیسی مثل چی می‌مونی؟ تو مثل دوچرخه‌ای و بقیهٔ بچه‌ها مثل ماشین.»
426
کسی را از روی رنگ پوستش قضاوت نکنیم.
کاربر ۱۴۵۱۹۵۹
با خودم فکر می‌کردم کدامش بهتر است؛ این‌که چیزی را فقط برای یک ثانیه داشته باشی و آن را از تو بگیرند یا این‌که هیچ‌وقت آن را نداشته باشی.
Parsa Mohseni
روی پیشانی آدم بدها که ننوشته من آدم بدی هستم.
𝘳ꪮ𝓳𝓲ꪀꪖ
انگشت وسطتان را به هیچ عنوان بالا نبرید، چون نشان دادن انگشت وسط در آمریکا توهین به حساب می‌آید
(:Ne´gar:)
چون بعضی وقت‌ها اتفاق‌های وحشتناکی می‌افتد و هیچ‌چیز از این وحشتناک‌تر نیست که کسی را نداشته باشی تا برایش تعریف کنی.
(:Ne´gar:)
بیشتر مواقع، غریزه حکم می‌کند که خودمان را در شرایط سخت کنار بکشیم، اما این کتاب دربارهٔ زمانی است که با وجود تمام گرفتاری‌ها و دل‌شکستگی‌هایتان، کنار نمی‌کشید و باز هم هر روز صبح بیدار می‌شوید و با چشمان بانشاط و کنجکاو به دنیا نگاه می‌کنید.
قاصدک
هر آدم بزرگی باید بداند که وقتی به یک بچه می‌گوید به فلان‌چیز دست نزن در واقع او را دعوت کرده است که حتماً این کار را بکند.
♡عاشق کتاب♡
چشم‌هایم را بستم، نُت را احساس کردم. آه، نُت دو، چقدر دلم برات تنگ شده. دست دیگرم را بالا آوردم و انگشت‌هایم را روی کلیدهای سفید و سیاهی کشیدم که برایم آشنا بودند. آرام‌آرام قطعهٔ «برای الیزه» را زدم. فکر می‌کردم فراموشش کرده باشم... دو سالِ آزگار گذشته بود... اما هنوز آن را به خاطر داشتم! نُت‌ها من را با خودشان به گذشته بردند؛ گذشتهٔ خیلی دور. احساس بی‌وزنی کردم و بالای دریای خاطره‌ها به پرواز درآمدم و اوج گرفتم. یاد روزهایی افتادم که من و پسرخاله‌ام شِن برای مراسم تک‌نوازی پیانو لباس رسمی می‌پوشیدیم. من کیپائوی ابریشمی‌ام را می‌پوشیدم و او چانگشان گلدوزی شده‌اش را و با این‌که ته دلمان به پوشیدن آن لباس‌های سنتی چینی افتخار می‌کردیم همدیگر را با انگشت نشان می‌دادیم و قاه‌قاه می‌خندیدیم. وقتی هم که پرده بالا می‌رفت با حرکت لب به هم می‌گفتیم تو می‌تونی و پایمان که به صحنه می‌رسید قلبمان از هیجان می‌تپید. با چشم‌های بسته می‌توانستم شِن را ببینم. با سر انگشت‌هایم می‌توانستم لمسش کنم.
426
تا بازی نکنی برنده نمی‌شی
zahra