«اگه میخوای به بدنت برگردی، باید بری اونجا.» به آن یکی جزیره اشاره کردم. «و خودت بهتنهایی باید بری.»
دستهایش دو طرف بدنش افتاد. دو فکش که آنطور محکم به هم چسبیده بود، از هم جدا شد. به سمت آن برآمدگی در افق چرخید، بهسوی خط بیپایان اقیانوس و سرش را تکان داد.
ترس. ترس پای رفتن همگان را لنگ میکند.