آقای دیو میآید و بزرگترین و زیباترین دستهگل رُزی را که تاحالا دیدهام، بهطرف من و جونا میگیرد. «این برای تولد مامانتونه.»
میگویم: «وای! خیلی ممنونم.»
جونا آقای دیو را بغل میکند و میگوید: «دلم برات تنگ میشه، آقای دیدی.»
«منم همینطور آقاکوچولو، منم دلم برات تنگ میشه.»
بعد جونا به دلبر میگوید: «برای کتابها هم ممنونم. دوست دارم زود بقیهش رو بخونم.»
دلبر لبخندزنان میگوید: «امیدوارم لذت ببری.»