
Mohammad
۱۸۴
آنهایی که عادی به نظر میرسند از همه خطرناکترند.
Mohammad
۱۷
آنوقتها در محلهای کارگری زندگی میکردیم، که شاید همین به حالم مفید بود.
faezehswifti
۱۵
اگر واقعاً بخواهی از چیزی سردرآوری، باید بهایش را هم بپردازی.
🌊tanin
۱۱
راستش را بگویم، من با خیلی از مردها بودم، اما به نظرم بیشترشان از ترس بود. میترسیدم کسی نباشد که بغلم کند، بنابراین هیچ وقت نه نگفتم. همهاش همین. این جور همخوابی هیچ ارزشی ندارد.
تنها کارش این است که هر دفعه تکهای از معنای زندگی را از بین ببرد. متوجه منظورم میشوی؟»
🌊tanin
۵
در این دنیا بعضی کارها هست که باید تنهایی بکنی و کارهایی که فقط باید با یکی دیگر بکنی. مهم این است که این دوتا را درست به اندازه با هم جمع کنی.»
Mavi
۴
به نظرم خاطرهها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن میسوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط میشود، ابداً مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوختاند. آگهیهایی که روزنامهها را پر میکنند، کتابهای فلسفه، تصاویر زشت مجلهها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همهشان فقط کاغذند. آتش که میسوزاند، فکر نمیکند، آه، این کانت است، یا آه، این نسخهٔ عصر یومیوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همهشان یکیست. خاطرات مهم، خاطرات غیرمهم، خاطرات کاملاً بدرد نخور: فرقی نمیکند ــ همهشان فقط سوختاند.»
zeynab
۴
خاطرهها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن میسوزانند.
mari
۳
حافظه عقل سرش نمیشود! درست مثل این است که یک خروار چیز بیمصرف چپانده باشیم تو کشو. اما در بینشان چیزهای مهمی را هم که یادمان رفته، یکی پس از دیگری جا گذاشته باشیم.
•●فاطمه✍●•
۳
همهاش در دنیای تنگ کوچک خودم میافتم و پا میشوم.
•●فاطمه✍●•
۳
«خستهام و نمیتوانم فکرهایم را جمع و جور کنم. صدایم برای خودم هم غریبه است.»
HaleH.Eb
۲
«هنوز هم بهش علاقه داری، آره؟»
مرد جوان کارد و چنگال را وسط راه نگه میدارد و لحظهای به فکر فرومیرود. «علاقه. هو ... م ... م ... شاید یک جور کنجکاوی روشنفکرانه.»
«کنجکاوی روشنفکرانه؟»
«آره، شبیه این، مثلاً قرار گذاشتن با دختر خوشگلی مثل اِری آسایی چه احساسی به آدم میدهد؟ یعنی، دختری است مناسب پشت جلد مجلات.»
HaleH.Eb
۲
«بگذار چیزی بهت بگویم، ماری. زمین زیر پای ما خیلی محکم به نظر میرسد، اما اگر اتفاقی بیفتد، زیر پایت راحت خالی میشود. اگر این بلا به سرت بیاید، کارت زار است: دیگر هیچی مثل سابق نیست. آنوقت تنها کارت این است که آن زیر تک و تنها تو تاریکی سرکنی.»
کاربر ۶۱۰۸۹۹۶
۲
گاهی معلوم نیست از کجا یکهو چیزهایی یادم میآید که سالها بهشان فکر نکردهام. خیلی جالب است. حافظه عقل سرش نمیشود! درست مثل این است که یک خروار چیز بیمصرف چپانده باشیم تو کشو. اما در بینشان چیزهای مهمی را هم که یادمان رفته، یکی پس از دیگری جا گذاشته باشیم.»
•●فاطمه✍●•
۲
بگذار چیزی بهت بگویم، ماری. زمین زیر پای ما خیلی محکم به نظر میرسد، اما اگر اتفاقی بیفتد، زیر پایت راحت خالی میشود.
بلاگر کتاب خوان
۱
آه، چه ساندویچهای کوچکی تو بشقابت هست. اگر قصد خوردنشان را نداری، اشکالی ندارد یکی بخورم؟»
«اینهایی که مانده ماهی تن است.»
«عالیست. ماهی تن دوست دارم. تو نداری؟»
«چرا، دارم. ولی اگر ماهی تن بخوری، جیوهٔ تنت میرود بالا.»
«راستی؟»
«اگر جیوهٔ تنت زیاد باشد، در چهل سالگی سکته قلبی میآید سروقتت. موهات هم میریزد.»
تاکاهاشی اخم میکند. «پس تو نه مرغ میخوری، نه ماهی؟»
ماری سر میجنباند.
Vahid
۱
شعور ــ یا فقدان آن ــ تا آنجا که کارکردهای اصلی حیات باقی باشند، چندان مهم نیست.
soha_rj
۱
«این جور نیست که زندگیمان فقط به تاریکی و روشنایی تقسیم شده باشد. یک منطقهٔ میانی سایهدار هم هست. کار عقل سالم تشخیص و فهم این سایههاست. کسب عقل سالم هم قدری زمان و جد و جهد میطلبد.
HaleH.Eb
۱
حافظه عقل سرش نمیشود!
mojtaba.bp
۱
رشتهٔ اصلی او جامعهشناسی است، اما گمان نمیکنم علاقهای به آن داشته باشد. به این دلیل به دانشگاه رفت که ازش انتظار داشتند و به قدری بلد است که از عهده امتحانها برآید، همین و بس.
شازده 🪐
۱
«میدانی چی فکر میکنم؟ به نظرم خاطرهها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن میسوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط میشود، ابداً مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوختاند. آگهیهایی که روزنامهها را پر میکنند، کتابهای فلسفه، تصاویر زشت مجلهها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همهشان فقط کاغذند. آتش که میسوزاند، فکر نمیکند، آه، این کانت است، یا آه، این نسخهٔ عصر یومیوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همهشان یکیست. خاطرات مهم، خاطرات غیرمهم، خاطرات کاملاً بدرد نخور: فرقی نمیکند ــ همهشان فقط سوختاند.»
•●فاطمه✍●•
۱
این جور نیست که زندگیمان فقط به تاریکی و روشنایی تقسیم شده باشد. یک منطقهٔ میانی سایهدار هم هست. کار عقل سالم تشخیص و فهم این سایههاست.
•●فاطمه✍●•
۱
«یک روز آدم مورد نظرت را پیدا میکنی، ماری، آنوقت یاد میگیری که خیلی بیشتر به خودت اعتماد کنی. من که نظرم این است. پس به چیزی کمتر از این قانع نشو. در این دنیا بعضی کارها هست که باید تنهایی بکنی و کارهایی که فقط باید با یکی دیگر بکنی. مهم این است که این دوتا را درست به اندازه با هم جمع کنی.»
بلاگر کتاب خوان
۰
«سالاد سیبزمینی هم خیلی دوست دارم. نگو که این هم ایراد دارد ...»
ماری میگوید: «نه، خیال نمیکنم. جز اینکه اگر زیاد بخوری چاق میشوی.»
بلاگر کتاب خوان
۰
تاکاهاشی میایستد و نفسی تازه میکند. بعد ادامه میدهد:
«طرز زندگی فقیرانهٔ راین اونیل را میشود یک جور برازندگی دانست ــ گرمکن کلفت سفیدی میپوشد و با الی مکگراو برف بازی میکند و آهنگ احساساتی فرانسس لای در پس زمینه پخش میشود.
Mavi
۰
«میدانی، گمانم اگر آن سوخت را نداشتم، اگر این کشوهای حافظه را در درونم نداشتم، مدتها پیش از پا در آمده بودم. در جایی تو گودالی مچاله میشدم و میمردم. اگر میتوانم به این زندگی کابوسوار ادامه بدهم، علتش این است که هر وقت ناچار باشم میتوانم این خاطرات را از کشوها بیرون بکشم ــ چه خاطرات مهم و چه به درد نخور. شاید فکر کنم دیگر نمیتوانم آن را تاب بیاورم، دیگر نمیتوانم تحمل کنم، اما به هر نحو شده آن را از سر میگذرانم.»
HaleH.Eb
۰
راستش را بگویم، من با خیلی از مردها بودم، اما به نظرم بیشترشان از ترس بود. میترسیدم کسی نباشد که بغلم کند، بنابراین هیچ وقت نه نگفتم. همهاش همین. این جور همخوابی هیچ ارزشی ندارد.
تنها کارش این است که هر دفعه تکهای از معنای زندگی را از بین ببرد. متوجه منظورم میشوی؟»
«گمانم.»
«یک روز آدم مورد نظرت را پیدا میکنی، ماری، آنوقت یاد میگیری که خیلی بیشتر به خودت اعتماد کنی. من که نظرم این است. پس به چیزی کمتر از این قانع نشو. در این دنیا بعضی کارها هست که باید تنهایی بکنی و کارهایی که فقط باید با یکی دیگر بکنی. مهم این است که این دوتا را درست به اندازه با هم جمع کنی.»
mojtaba.bp
۰
کوروگی میگوید: «عیب ندارد. اگر حس میکنی خوشت نمیآید، اجبار کردنت بیهوده است. راستش را بگویم، من با خیلی از مردها بودم، اما به نظرم بیشترشان از ترس بود. میترسیدم کسی نباشد که بغلم کند، بنابراین هیچ وقت نه نگفتم. همهاش همین. این جور همخوابی هیچ ارزشی ندارد.
تنها کارش این است که هر دفعه تکهای از معنای زندگی را از بین ببرد. متوجه منظورم میشوی؟»
«گمانم.»
mojtaba.bp
۰
«یک روز آدم مورد نظرت را پیدا میکنی، ماری، آنوقت یاد میگیری که خیلی بیشتر به خودت اعتماد کنی. من که نظرم این است. پس به چیزی کمتر از این قانع نشو. در این دنیا بعضی کارها هست که باید تنهایی بکنی و کارهایی که فقط باید با یکی دیگر بکنی. مهم این است که این دوتا را درست به اندازه با هم جمع کنی.»
کاربر ۶۱۰۸۹۹۶
۰
میگوید: «میدانی چی فکر میکنم؟ به نظرم خاطرهها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن میسوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط میشود، ابداً مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوختاند. آگهیهایی که روزنامهها را پر میکنند، کتابهای فلسفه، تصاویر زشت مجلهها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همهشان فقط کاغذند. آتش که میسوزاند، فکر نمیکند، آه، این کانت است، یا آه، این نسخهٔ عصر یومیوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همهشان یکیست. خاطرات مهم، خاطرات غیرمهم، خاطرات کاملاً بدرد نخور: فرقی نمیکند ــ همهشان فقط سوختاند.»
liliyoooom
۰
«حس میکنم که ... به مرور زمان ... کم کمک چیزی را ساختهام که میتوانستم به آن بگویم دنیای خودم. و وقتی توی آن هستم، تاحدی، یک جور احساس آسایش دارم. اما نکتهٔ اصلی برای ساختن چنین دنیایی شاید به این معنا بود که آدم ضعیفی هستم و به راحتی آسیب میبینم، موافق نیستی؟ و به چشم جامعهٔ بزرگتر این جهان من چیز کوچک نحیفی است. شبیه خانهای مقوایی است: وزش باد میتواند آن را با خود ببرد
