
Maryam
۵
گرگها چه بدلیجات جالبی دارند!
اما همچنان: وایییی!
Maryam
۴
وقتی من بزرگ شدم، میخواهم وکیل بشوم ـ خب البته میخواهم قاضی بشوم، اما اول باید وکیل شد ـ پس این تمرین خوبی خواهد بود.
Maryam
۴
نفس بکش ایبی، نفس.
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۳
تق تق تق!
پشتم تیر میکشد.
آخخخخ!
میدانم چه کسی است.
گرگ اینجاست!
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۳
اگر هنوز کمی از دستش ناراحت باشم. اما نمیدانستم اینقدر شجاع و جسور
rozhin
۳
گاهی کمی قانونشکنی بد نیست
rozhin
۳
جونا میپرسد: «گرگه خوشقلبه یا بدجنس؟»
«تا حالا شنیدی یه گرگ خوشقلب باشه؟»
Maryam
۲
یعنی این مامانبزرگِ شنلقرمزی است؟
یا گرگی است که تغییر شکل داده؟
مامانبزرگ؟
گرگ؟
مامانبزرگ؟
گرگ؟
Hosna
۲
صدای قیژ میآید. در بازتر میشود.
یکی داخل میشود!
نفسنفس میزنم.
گرگ نیست.
... مامانبزرگ است؟
rozhin
۲
دشمنِ دشمنِ تو، دوست توست.
کتابخونِ کوچولو:)
۱
لالی میگوید: «توی هولتون شکار کردن حیوون وحشی جرم نیست. به خاطر همین پلیس کار زیادی نمیتونه بکنه.»
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۰
میگوید: «من باید برم دستشویی.»
نه. پیشنهاد خوبی نداشت!
rozhin
۰
سوسیس از چی درست میشه؟ گوشت سگ؟»
میگویم: «هیچکس نمیدونه.»
جونا اضافه میکند: «این یه رازه. بهتره ندونی.»
یـ★ـونا
۰
میگویم: «اما مامانبزرگ، چطوری اومدی اینجا؟»
مامانبزرگ توضیح میدهد: «من میتونم راههایی که به دنیای قصهها میرسن رو تشخیص بدم!»
باشه. چی؟ یعنی چی؟
به او خیره میشوم. مامانبزرگ پیر کوچکم با لباسخواب صورتیاش که رویش عکس ابرهای سفید دارد و دمپاییهای کرکی نارنجیاش.
میپرسم: «مامانبزرگ شما از کجا دربارهٔ راه اومدن به قصهها خبر دارین؟»
نفس عمیقی میکشد. «چون من وقتی بچه بودم خودم یه راهی برای رفتن به قصهها داشتم.»
صبر کنید، چی؟ چی گفت؟
درست شنیدم؟
جونا روی صندلیاش بالا میپرد و میپرسد: «شما هم مثل ما آینهٔ جادویی داشتین؟»
مامانبزرگ میگوید: «آینهٔ جادویی که نه. اما بهتون میگم مال من چی بود. اول بذار از امشب شروع کنیم.»
چه خوب! چون من خیلی گیج شدهام. اینها یعنی چی؟ من از چیزهایی که از آنها سر درنمیآورم، خوشم نمیآید!
یـ★ـونا
۰
مامانبزرگ یک قلپ از شربت آبلیمو میخورد، بعد عینکش را برمیدارد. «خوابیده بودم که انگار یه چیزی بیدارم کرد... صداهایی که فهمیدم از زیرزمین میآد. فکر کنم صدای ایبی رو شنیدم که میگفت ‘نیا’. نمیدونستم داری از چی حرف میزنی، به خاطر همین با عجله رفتم طبقهٔ پایین. شماها رو ندیدم، اما آینه رو دیدم که بنفش شده بود و داشت میچرخید.»
به جونا لبخند میزنم و اعتراف میکنم: «داشتم به جونا میگفتم دنبالم نیاد که البته خوشحالم به حرفم گوش نداد.»
مامانبزرگ میگوید: «من هم همینطور.»
یـ★ـونا
۰
جونا از مامانبزرگ میپرسد: «شما همون موقع پریدین توی آینه؟»
مامانبزرگ میگوید: «خب من یه دقیقه فکر کردم. با خودم گفتم شما دوتا قبلاً بدون بزرگتر توی قصهها رفتین. اما وقتی بابا و مامانتون نیستن مسئولیت شما با منه. نمیتونم اجازه بدم تنها برین. اونوقت، آره، من هم پریدم توی آینه.»
میگویم: «باورم نمیشه.» دهانم از تعجب باز مانده. جرعهای از شربت آبلیمو را میخورم. «شما هم راه جادویی داشتین؟ از اونجا میرفتین توی قصهها؟»
مامانبزرگ سر تکان میدهد و موهای خاکستریاش تکان میخورد. «آره. بچه که بودم و توی تورنتوی کانادا زندگی میکردیم، فهمیدم که درِ کمدم جادوییه. بعضی وقتها که بازش میکردم میتونستم وارد قصهها بشم. اما نه همیشه.»
فریاد میزنم: «کمد جادویی؟ خیلی جالبه!»
مامانبزرگ با خوشحالی میگوید: «آره خیلی.»
جونا میپرسد: «به کدوم قصهها رفتین؟»
مامانبزرگ چانهاش را میخارانَد و میگوید: «بذار ببینم، سفیدبرفی، جک و لوبیای سحرآمیز، پری دریایی و حالا هم شنلقرمزی.»
یـ★ـونا
۰
لالی میپرسد: «پس چرا نمیآی با من و مامانم زندگی کنی؟»
«چون اونموقع دیگه خیلی وابسته و سربارتون میشم. بعدش هم من خونهٔ درختیم رو دوست دارم. من رو یاد بابابزرگت میندازه. نمیخوام از اونجا تکون بخورم. تو هم نمیتونی مجبورم کنی!»
لالی آه میکشد. «مجبورت نمیکنم. دوستت دارم، دادا.»
چشمهای دادا پر از اشک میشود. «تو با من خیلی خوبی لالی. من هم دوستت دارم.»
واییییی!
کاربر ۵۷۶۱۸۶۸
۰
جونا دستش را بلند میکند. اوه! شاید او پیشنهاد خوبی داشته باشد.
میگوید: «من باید برم دستشویی.»
نه. پیشنهاد خوبی نداشت!
کاربر ۵۷۶۱۸۶۸
۰
جونا دستش را بلند میکند. اوه! شاید او پیشنهاد خوبی داشته باشد.
میگوید: «من باید برم دستشویی.»
نه. پیشنهاد خوبی نداشت!
نوا
۰
ناگهان صدای درزدن بلندی میآید.
تق تق تق!
پشتم تیر میکشد.
آخخخخ!
میدانم چه کسی است.
گرگ اینجاست!
نوا
۰
همگی به سمت صدا میچرخیم.
آنجا جلوی درِ باز کلبه، یک گرگ بزرگ نقرهای با پوزهٔ سفید ایستاده.
وایییییی!
Leila Faghihi
۰
«یا اصلاً شاید اسمش قرمزه. اصلاً کسی هست که اسمش قرمز باشه؟»
«من که تا حالا نشنیدم.»
جونا میپرسد: «میدونی چی واقعاً گیجکنندهست؟»
آه میکشم. «چی؟»
«اگه اسمش یه رنگ دیگه باشه. مثل زرد یا نارنجی.»
میپرسم: «تو مگه چند نفر رو میشناسی که اسمشون زرد یا نارنجی باشه؟»
سرش را تکان میدهد. «کسی رو نمیشناسم.»
میگویم: «بچههای زیادی نیستن که اسمشون اسم یه رنگ باشه.»
«نه.» جونا مکث میکند. «چرا! چرا! بنفشه.»
اعتراف میکنم: «مثال خوبی زدی. ادامه بدم؟»
با من موافقت میکند.
Leila Faghihi
۰
جونا میپرسد: «گرگها کیک دوست دارن؟»
شانه بالا میاندازم. «کی کیک دوست نداره؟»
میگوید: «به نکتهٔ خوبی اشاره کردی.»
دامبلدور
۰
ساعتم ۵:۴۵ را نشان میدهد. خورشید را میبینم که نزدیک است در افق غروب کند. این یعنی وقت دارد تمام میشود. وقت اُوِن دارد تمام میشود.
دامبلدور
۰
خواهش میکنم قبول کنید. لطفاًاًاًاًاً!
