میگویم: «اما مامانبزرگ، چطوری اومدی اینجا؟»
مامانبزرگ توضیح میدهد: «من میتونم راههایی که به دنیای قصهها میرسن رو تشخیص بدم!»
باشه. چی؟ یعنی چی؟
به او خیره میشوم. مامانبزرگ پیر کوچکم با لباسخواب صورتیاش که رویش عکس ابرهای سفید دارد و دمپاییهای کرکی نارنجیاش.
میپرسم: «مامانبزرگ شما از کجا دربارهٔ راه اومدن به قصهها خبر دارین؟»
نفس عمیقی میکشد. «چون من وقتی بچه بودم خودم یه راهی برای رفتن به قصهها داشتم.»
صبر کنید، چی؟ چی گفت؟
درست شنیدم؟
جونا روی صندلیاش بالا میپرد و میپرسد: «شما هم مثل ما آینهٔ جادویی داشتین؟»
مامانبزرگ میگوید: «آینهٔ جادویی که نه. اما بهتون میگم مال من چی بود. اول بذار از امشب شروع کنیم.»
چه خوب! چون من خیلی گیج شدهام. اینها یعنی چی؟ من از چیزهایی که از آنها سر درنمیآورم، خوشم نمیآید!