جونا تعظیم میکند. «شاهزادهخانم ایبی، من مفتخرم که برادر تو هستم.»
میگویم: «جونا، اصلاً هم بامزه نبود.» رو به بقیه میکنم: «دوست ندارم ناامیدتون کنم اما من شاهزادهخانم نیستم.»
مینروا فریاد میزند: «معلومه که هستی! تو نخودفرنگی رو حس کردی!»
برمیگردم تا دوباره به نخودفرنگی نگاه کنم. اما همین الان شازده قورتش داد.
به برادرم میگویم: «جونا، بهشون بگو من شاهزادهخانم نیستم.»