پنی به سمت من میچرخد و لبخند میزند: «من همهچی رو یادمه.»
قلبم میایستد. وای نه. اما چهطور؟ چهطور میشود که رابین هیچچیز یادش نمیآید، فرانکی فکر میکند خواب دیده و پنی همهچیز را یادش میآید؟
به پودربچه فکر میکنم. بیشتر پودر روی رابین ریخت. یهکم هم روی فرانکی و خیلی کم هم روی پنی پاشیده شد. روی من هم که اصلاً نریخت. به خاطر همین است. در واقع، هنوز کمی پودر را روی دماغ رابین میبینم که یکی از ککومکهایش را پوشانده. پس رابین از آنچه اتفاق افتاده هیچ خاطرهای ندارد. فرانکی چیزهایی یادش میآید که فکر میکند خواب دیده و پنی...
پنی بازویش را دور بازوی من میاندازد و آهسته میگوید: «نگران نباش. من رازت رو نگه میدارم.»
پنی میداند!
من هم آهسته میگویم: «واقعاً؟ قسم میخوری؟»