جملات زیبا از متن کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سیندرلا | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سیندرلاsubscriptionAvailable

کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سیندرلا

۴.۹(از ۶۵ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۶۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

تجربه‌های سخت و بد، آدم را به انسان بهتری تبدیل می‌کنند.
samaak
۱۵
کدام بچهٔ ده ساله‌ای پیتزا دوست ندارد؟
Book worm
۱۱
من لباس‌های طوسی‌ام را در می‌آورم. وقتی می‌خواهم در سبد رخت‌چرک‌ها بیندازم، چیزی به ذهنم می‌رسد. سبدم پر از لباس کثیف است. من هم خوابم نمی‌آید. یک فکری دارم! سبد پر از لباس کثیف را از توی کمد برمی‌دارم و از اتاق بیرون می‌روم. در اتاق جونا را می‌زنم: «بله؟» درحالی‌که در را باز می‌کنم می‌گویم: «وقت لباس شستنه!» سبدش را برمی‌دارم و به‌طرف ماشین لباس‌شویی می‌روم که توی آشپزخانه است. حالا که من توی فِلوم توانستم با دست لباس بشویم، توی اسمیت‌ویل هم می‌توانم با ماشین لباس‌شویی کار کنم. ولی چه‌قدر پودر شست‌وشو باید بریزم؟ دستورالعملش را می‌خوانم. چه‌قدر آسان! مثل آب خوردن است! مثل این می‌ماند که از روی دستور آشپزی، غذا درست کنم.  البته نمی‌خواهم بگویم که با یک ماجراجویی دیگر یا هرچی موافقت کرده‌ام، اما داشتن لباس‌های تمیز که پاره پوره هم نباشند، خیلی خوب است.
F.Sh
۵
وقتی انتظارش را می‌کشی اتفاق نمی‌افتد
eloohii
۴
«وقتی انتظارش را می‌کشی اتفاق نمی‌افتد
unikorn
۳
«شاهزاده‌ها هم تاج می‌ذارن؟ منم می‌تونم تاج بذارم؟» «مگه تو شاهزاده‌ای؟» «مامان می‌گه من شاهزاده‌ش هستم.» «پس برو به مامان بگو بهت تاج بده. شاید با آلومینیوم یکی برات درست کنه.»
★ fatemeh ★
۲
سیندرلا سرش را به‌سمت دودکش می‌گیرد: «فَراح! فَراح! یوهو! اونجایی؟» جونا می‌گوید: «مثل بابانوئله!»
راحله فتح اللهی
۱
جونا می‌پرسد: «چرا این دمپایی‌های شیشه‌ای هم مثل بقیهٔ چیزها ناپدید نشد؟» سیندرلا می‌گوید: «مادرخواندهٔ من لباس و کالسکه و اسب‌ها رو از چیزای دیگه درست کرده بود. ولی این کفش‌ها رو به‌عنوان هدیه بهم داد. این دمپایی‌ها فقط برای من ساخته شدن.»
★ fatemeh ★
۱
این‌ها کراونی هستند، نه شیرینی تقلبی! با تشکر!
unikorn
۱
باید یاد بگیری خودت خودت رو نجات بدی. باید یاد بگیری روی پاهای خودت وایسی!
mansooreh
۱
اصلاً شبیه چیزی که انتظار داشتم نیست. فکر می‌کردم چاق و چله باشد. اما نیست. اتفاقاً خیلی هم لاغر است. چشم‌های درشت سبز دارد و لبخند می‌زند. موهایش فرفری است و با یک کش شل، پشت سرش جمع شده. به جای اینکه شنل تنش باشد، یک شلوار مشکی و ژاکت زرد پوشیده.
yeganeh
۰
سیندرلا سرش را یک‌وری می‌کند: «ولی من چه‌کاری می‌تونم پیدا کنم؟ هیچی بلد نیستم!» می‌گویم: «نه اشتباه نکن. تو می‌تونی هر جایی رو خیلی سریع تمیز کنی. تو کل اتاق نشیمن رو توی چهل‌وپنج ثانیه تمیز کردی.» جونا می‌گوید: «تو می‌تونی نظافتچی بشی.» من می‌گویم: «ما باید وسیع‌تر فکر کنیم. تو می‌تونی یه دفتر خدمات نظافتی راه بندازی. می‌تونی به آدم‌های زیادی آموزش بدی که مثل خودت سریع همه‌جا رو تمیز کنن و بعد اون‌هارو بفرستی خونه‌های مردم برای نظافت. تو به ما یاد دادی نظافت کنیم، پس می‌تونی به بقیه هم این‌کارو یاد بدی. بعد یه شرکت می‌زنی. یه عالمه پول درمیاری. اسمشم می‌ذاری: آشغال‌ها بر باد می‌روند! یا مثلاً نظافتچی‌های سیندرلا!»
yeganeh
۰
در اتاق جونا را می‌زنم: «بله؟» درحالی‌که در را باز می‌کنم می‌گویم: «وقت لباس شستنه!»
راحله فتح اللهی
۰
«پری‌های قصه‌ها می‌تونن وسایل مختلف خونه رو طلسم کنن. همیشه نباید آینه باشه.» من بهش زل می‌زنم و سعی می‌کنم بفهمم چه گفت. «تو داری می‌گی ماری‌رُز یه پری جادوییه؟»
اسمعیل زاده
۰
زیرزمین شدیم و در را پشت سرمان بستیم. جونا یک‌بار
کاربر ۲۷۸۲۱۶۵
۰
اگر منتظر باشی اتفاقی بیفتد، آن اتفاق نمی‌افتد. اما اگر منتظر نباشی، اتفاق می‌افتد.
mansooreh
۰
فکر می‌کنم بعضی وقت‌ها تجربه‌های سخت و بد، آدم را به انسان بهتری تبدیل می‌کنند.
mansooreh
۰
وقتی انتظارش را می‌کشی اتفاق نمی‌افتد
کاربر ۱۱۲۶۰۰۷۴
۰