جملات زیبای کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سفیدبرفی | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سفیدبرفی

بریده‌هایی از کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سفیدبرفی

۴٫۷
(۱۰۲)
تغییر سخت است، اما همیشه هم بد نیست. مثلاً همین سفیدبرفی. الان داستانش عوض شده، اما هنوز هم قصهٔ خوبی است.
🌈maryaysa🌈
تغییر سخت است، اما همیشه هم بد نیست.
Maria:)
اما از لحظه‌ای که وارد اتاق کامپیوتر می‌شوم دنیا قشنگ‌تر می‌شود. نفس عمیقی می‌کشم. آخیش! درست است که توی اسمیت‌ویل به اتاقی که یک‌عالمه کتاب داشته باشد، اتاق کامپیوتر می‌گویند، اما اینجا درست بوی کتابخانهٔ مدرسهٔ قبلی‌ام را می‌دهد. مدرسهٔ عادی قبلی! بوی کاغذ و کمی گرد و خاک. کتاب‌های توی قفسه‌های کتابخانهٔ مدرسه – یا همان اتاق کامپیوتر، اه! – کتاب‌های آشنایی هستند؛ کتاب‌هایی که قبلاً چندین بار ورق زده‌ام.
F.Sh
اسم من را صدا زدند؟ باید بروم پایین و ببینم و چه اتفاقی افتاده؟ ممکن است سفید باشد؟ شاید می‌خواهد چیزی به من بگوید. شاید هم گابریل یا ماری رز باشند. اصلاً ماری رز کیه؟ کجاست؟ توی آینهٔ زیرزمینه؟
راحله فتح اللهی
سر راهم یک صدای عجیب می‌شنوم و دم در زیرزمین می‌ایستم. «اِیبی ....» اسم من را صدا زدند؟ باید بروم پایین و ببینم و چه اتفاقی افتاده؟ ممکن است سفید باشد؟ شاید می‌خواهد چیزی به من بگوید. شاید هم گابریل یا ماری رز باشند. اصلاً ماری رز کیه؟ کجاست؟ توی آینهٔ زیرزمینه؟ می‌خواهم در زیرزمین را باز کنم که مامانم را می‌بینم. از پله‌ها پایین می‌آید و می‌گوید: «چی‌کار می‌کنی؟ برو حاضر شو. دلم نمی‌خواد دیر برسین.» دستگیرهٔ در را ول می‌کنم. با خودم می‌گویم: «امشب...» امشب می‌فهمم که چرا آینهٔ توی زیرزمین، ما را به سرزمین افسانه‌ها برد... صدای هیسسسسس می‌آید. حتماً امشب می‌فهمم.
yeganeh
تغییر سخت است، اما همیشه هم بد نیست. مثلاً همین سفیدبرفی. الان داستانش عوض شده، اما هنوز هم قصهٔ خوبی است.
یـ★ـونا
۱. توی اسمیت‌ویل مردم به همهٔ نوشابه‌ها می‌گویند «نوشیدنی!» مسخره است، مگه نه؟ نوشابه اسم بهتری است. نوشابه! نوشابه! نوشابه! ۲. اینجا آدم‌ها بلد نیستند ساندویچ کرهٔ بادام‌زمینی و موز درست کنند. روش درستش این است: اول موز را تکه‌تکه می‌کنی، بعد یکی‌یکی می‌گذاری روی کرهٔ بادام‌زمینی. بهتر است مرتب و منظم کنار هم چیده بشوند؛ اما بچه‌های این مدرسه موز را له می‌کنند و با یک قاشق کرهٔ بادام‌زمینی قاتی می‌کنند. بعد این چیزِ آبکی را می‌مالند روی نان. چرا؟ آخر چرا باید همچین کاری بکنند؟ ۳. حالا هم که به‌جای گرگم به‌هوا، این بازی عجیب‌وغریب را انجام می‌دهند: «بیاین تا اِیبی می‌دوئه و می‌دوئه و می‌دوئه، ما ادای مجسمه‌های بی‌حرکت رو در بیاریم!»
بهار
روزی روزگاری زندگی من معمولی بود. بعد آینهٔ توی زیرزمین، ما را خورد.
یـ★ـونا
تغییر سخت است، اما همیشه هم بد نیست.
𝘱𝘦𝘵𝘪𝘵★𝘱𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘭𝘪𝘵
من ترجیح می‌دهم به‌جای آنکه تمام تلاشم را بکنم، دقیقاً بدانم که چه باید بکنم.
آی‌ناز
این همان سفید کوچولوی خجالتی است؟ انگار قوی‌تر شده!
یـ★ـونا
تغییر سخت است، اما همیشه هم بد نیست. مثلاً همین سفیدبرفی. الان داستانش عوض شده، اما هنوز هم قصهٔ خوبی است.
مرینت
گابریل می‌گوید: «حالا که حرف مامان و باباتون شد، باید بگم خیلی مهمه که اصلاً نذارین اونا بویی از این ماجرا ببرن.»
مرینت
نمی‌خواهم همه‌چیز سخت‌تر بشود. دلم می‌خواهد همه‌چیز مثل قبل عادی باشد.
𝔄jax
اسم همهٔ بچه‌ها را نمی‌دانم، ولی اسم پِنی راحت یاد آدم می‌ماند، چون همیشه موهایش را دم‌اسبی می‌بندد و من، توی ذهنم این‌جوری صدایش می‌کنم: کره‌اسبی به نام پِنی!
★ fatemeh ★
نامادری سیب تغییر قیافه سم یکهو همه‌چیز یادم می‌آید: «وای خدای من!» جونا می‌گوید: «چه عجب! بالأخره فهمیدی.» نه. آره. امکان ندارد. می‌گویم: «تو سفیدبرفی هستی؟ امکان نداره.»
★ fatemeh ★
نمی‌توانم وقتی که می‌دانم یک نفر، به‌خاطر من زندانی است، به خانه برگردم.
آی‌ناز
یکهو از ترس پشتم تیر می‌کشد. اتفاقی براش نمی‌افتد، نه؟ نباید بیفتد.
آی‌ناز
بازهم نفس‌ها توی سینه حبس می‌شود. انید تکرار می‌کند: «خیلی دیر...»
𝔄jax
آسمان پرواز می‌کند. شاهزاده ترور داد می‌زند: «نه.» عین فیلم‌ها، صحنه آهسته می‌شود و شاهزاده خودش را سپر سفید می‌کند. سفید نجات پیدا می‌کند. اما تیر به سینهٔ شاهزاده می‌خورد. همه فریاد می‌کشند؛
𝔄jax
۳ تا از کوتوله‌ها زن هستند؟ یادم نمی‌آید. شاید توی داستان هیچ‌وقت ننوشته بود کوتوله‌ها زن هستند یا مرد و من فکر کرده بودن همه‌شان مَردند.
★ fatemeh ★
مرز باریکی بین اصرار کردن و گیر دادن هست.
پروانه ای در باد
اگر جونا که عاشق ماجراجویی است، ترسیده، بنابراین دنیا برعکس شده؛ و اگر این‌طور باشد، الان من باید آدم نترس و شجاعی باشم، نه؟ چه‌قدر ترسناک!
آی‌ناز
دنبال جمله‌ای می‌گردم که بتوانم او را، و البته خودم را، قانع کنم
آی‌ناز
حتی توی تاریکی هم می‌توانم ناراحتی را توی چهره‌اش ببینم.
آی‌ناز
شاید بعضی وقت‌ها تغییر چیز خوبی باشد.
آی‌ناز
تغییر و روبه‌رو شدن با چیزهای جدید سخته.» می‌گویم: «می‌دونم. خوب می‌شه. عادت می‌کنم.» تغییر سخت است، اما همیشه هم بد نیست. مثلاً همین سفیدبرفی. الان داستانش عوض شده، اما هنوز هم قصهٔ خوبی است. و همین اسمیت‌ویل را ببینید. اینجا هنوز هم خانهٔ من است، اما یک خانهٔ متفاوت. حتی بازی گرگم به هوای جدید هم همین‌طور. درست است خیلی عجیب‌وغریب است اما ... شاید بتواند بازی باحالی باشد. باید یک‌بار دیگر امتحانش کنم.
آی‌ناز
یک قدم توی آب راه می‌روم و نزدیک است غرق شوم. اه. گِل. چه‌قدر هم سرد است. می‌گویم: «زود باشین. سریع و بی‌صدا.»
مرینت
سفید به کاناپه اشاره می‌کند و می‌گوید: «می‌خواین بشینین؟» آره! می‌گویم: «ممنونم.» تمام بدنم درد می‌کند. پاهایم زق زق می‌کنند. راه رفتن با دمپایی اصلاً کار خوبی نبو
مرینت
قاشقم را می‌گذارم روی میز و از آن‌طرف میز نگاهش می‌کنم. آینه به ما گفته بود نباید به بقیه چیزی بگوییم. البته من نمی‌خواهم به مامان و بابا دروغ بگویم. ولی اگر گفتن این حرف‌ها خطری برایشان داشته باشد چی؟
اسمعیل زاده

حجم

۳۵۱٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۴۴ صفحه

حجم

۳۵۱٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۴۴ صفحه

قیمت:
۱۳۸,۰۰۰
تومان