اما از لحظهای که وارد اتاق کامپیوتر میشوم دنیا قشنگتر میشود. نفس عمیقی میکشم. آخیش!
درست است که توی اسمیتویل به اتاقی که یکعالمه کتاب داشته باشد، اتاق کامپیوتر میگویند، اما اینجا درست بوی کتابخانهٔ مدرسهٔ قبلیام را میدهد. مدرسهٔ عادی قبلی! بوی کاغذ و کمی گرد و خاک.
کتابهای توی قفسههای کتابخانهٔ مدرسه – یا همان اتاق کامپیوتر، اه! – کتابهای آشنایی هستند؛ کتابهایی که قبلاً چندین بار ورق زدهام.