جملات زیبای کتاب بیمار خاموش | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیمار خاموش
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب بیمار خاموش

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۵۵ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ارغوان صادق
۲۱
احساسات اظهارنشده هرگز نمی‌میرند، بلکه زنده دفن می‌شوند و بعدها به وقیح‌ترین شکل بروز می‌کنند
Haniiyeh
۱۸
در همان تاریکی اندک‌اندک به این نتیجه رسیدم که هر چه‌قدر زندگی‌ام افتضاح باشد، ولی نمی‌خواهم بمیرم. نه، چون هنوز زندگی نکرده بودم.
Abolfazl
۱۱
بدون، عشقی که در اون صداقت جایی نداره، سزاوار این نیست که اسمش رو عشق بگذاری.»
marjan_aboonajmi
۹
احساسات اظهارنشده هرگز نمی‌میرند، بلکه زنده دفن می‌شوند و بعدها به وقیح‌ترین شکل بروز می‌کنند.
marjan_aboonajmi
۶
ما به سمت این حرفه کشیده می‌شویم، چون خودمان یک آسیب دیده‌ایم و روان‌شناسی می‌خوانیم تا ابتدا خودمان را مداوا کنیم. البته این‌که حاضریم چنین چیزی را بپذیریم یا خیر، مسألهٔ دیگریست.
1984
۶
احساسات اظهارنشده هرگز نمی‌میرند، بلکه زنده دفن می‌شوند و بعدها به وقیح‌ترین شکل بروز می‌کنند. ـ زیگموند فروید
F-H
۶
می‌دونی تئو، یکی از سخت‌ترین چیزها اینه که وقتی فردی بیشتر از هر لحظه‌ای به عشق و محبت احتیاج داره، کسی عاشقش نباشه. احساس مزخرفیه؛ دردِ موردِ علاقه‌ی کسی نبودن.»
Elahe
۵
احساسات اظهارنشده هرگز نمی‌میرند، بلکه زنده دفن می‌شوند و بعدها به وقیح‌ترین شکل بروز می‌کنند. ـ زیگموند فروید
sina_m_farsakh
۵
همه‌جا پر از درد شده است و ما فقط چشمان را به روی آن‌ها می‌بندیم.
sina_m_farsakh
۵
هرکاری بتوانم برای حفظ‌کردن او انجام می‌‌دهم، حتی اگر لازم باشد تظاهر کنم که دیوانه‌ام، درحالی‌که می‌‌دانم نیستم.
🌱ehsan
۵
خیلی از آدم‌ها زنده نیستند... واقعاً زندگی نمی‌کنند... فقط مثل خواب‌زده‌ها عمرشون رو می‌‌گذرونن.
melik
۴
به نوعی چنگ‌زدن به دانه‌های برفی که در حال ذوب‌شدن هستند و دارند ناپدید می‌شوند، مانند چنگ‌زدن به خوشبختی است؛ انگار مالک چیزی می‌شدم، اما ناگهان آن چیز ناپدید می‌شد. این به من یادآوری می‌کرد که جهانی در پس این خانه است که به طرز غیرقابل تصوری زیبا و پهناور است، اما اکنون از دسترس من دور می‌باشد.
sina_m_farsakh
۴
یکی از سخت‌ترین چیزها اینه که وقتی فردی بیشتر از هر لحظه‌ای به عشق و محبت احتیاج داره، کسی عاشقش نباشه.
Ari
۳
ما انسان‌ها از قسمت‌های خوب و بد مختلفی تشکیل شدیم و تنها یک ذهن سالم می‌تونه در آن واحد این دوگانگی بد و خوب رو تحمل کنه و بیماری‌های روانی دقیقاً یعنی فقدان این درهم آمیختگی. در نهایت ارتباطمان را با آن بخش از وجودمان که نمی‌توانیم بپذیریمش قطع می‌کنیم.
sina_m_farsakh
۳
احساسات اظهارنشده هرگز نمی‌میرند، بلکه زنده دفن می‌شوند و بعدها به وقیح‌ترین شکل بروز می‌کنند. ـ زیگموند فروید
LiLy !
۳
دلم می‌‌خواست نزدیکش شوم‌، اما نمی‌توانستم. او رفته بود؛ کسی که من این‌قدر عاشقش بودم، برای همیشه ناپدید شده بود و این غریبه را تنها رها کرده بود. بغضی گلویم را می‌فشرد، در نهایت اشک‌هایم فروخت و بر روی گونه‌هایم افتاد. در سکوتِ محض و در تاریکی شروع به گریه کردم.
LiLy !
۳
انگار یک شبه سی‌سال پیر شده بودم و جوانی‌ام تبخیر شده بود
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
۳
احساس مزخرفیه؛ دردِ موردِ علاقه‌ی کسی نبودن.»
raha
۳
چه کسی می‌داند در آن زمان که چیزی از آن به‌خاطر نداریم، چه‌قدر به ما توهین شده و چه‌قدر تحقیر شدیم و چه شکنجه‌هایی را تحمل کرده‌ایم؟
Shadi141386
۲
اسم گذاشتن روی چیزی باعث می‌شود که نتوانی کلیت آن را درک کنی
Ari
۲
مغز ما هنگامی که متولد می‌شویم کامل نیست و تنها نیمی از آن شکل گرفته است. به قول روان‌کاو مشهور «دانلد وینیکوت»: «چیزی به نام کودک آدمیزاد وجود ندارد.» بدیهی است که شخصیت ما نه تنها در انزوا شکل نمی‌گیرد، بلکه برای شکل‌گیری و تکامل باید با افراد مختلف در ارتباط باشد، چون‌که شخصیت انسان به‌طور ناخودآگاه تنها از طریق برقراری ارتباط با دیگران مثل والدینمان کامل می‌شود. این مسأله به دلایل واضح و مشخصی می‌تواند ترسناک باشد. چه کسی می‌داند در آن زمان که چیزی از آن به‌خاطر نداریم، چه‌قدر به ما توهین شده و چه‌قدر تحقیر شدیم و چه شکنجه‌هایی را تحمل کرده‌ایم؟
Ari
۲
به نوعی چنگ‌زدن به دانه‌های برفی که در حال ذوب‌شدن هستند و دارند ناپدید می‌شوند، مانند چنگ‌زدن به خوشبختی است؛ انگار مالک چیزی می‌شدم، اما ناگهان آن چیز ناپدید می‌شد. این به من یادآوری می‌کرد که جهانی در پس این خانه است که به طرز غیرقابل تصوری زیبا و پهناور است، اما اکنون از دسترس من دور می‌باشد. سال‌ها بعد آن خاطره بارها و بارها به یادم آمد؛ گویی بیچارگی‌هایی که آزادیمان را محصور کرده بودند، مثل نوری که در محاصرهٔ تاریکی باشد، باعث می‌شدند آزادی آن روزهای زودگذر بیشتر بدرخشد و به‌چشم بیاید. متوجه شدم که تنها امید برای دوام آوردن، چه به لحاظ روحی و چه از نظر جسمی، این است که عقب‌نشینی کنم و فاصله بگیرم؛ باید دور می‌شدم، تنها در این صورت بود که می‌توانستم جان سالم به‌در ببرم.
sepideh ei
۲
من برای مادرم یا خودم یا حتی آن مرد بی‌خانمان گریه نمی‌کردم. برای همه‌مان گریه می‌کردم. همه‌جا پر از درد شده است و ما فقط چشمان را به روی آن‌ها می‌بندیم.
sina_m_farsakh
۲
اغلب عشق آتشین رو با ماجراجویی و شلوغ‌کاری‌های عشق عادی اشتباه می‌گیریم. عشق واقعی بسیار ساکته و آرام پیش می‌‌ره و از منظر کسی که دنبال ماجراجویی هست، خسته‌کننده به نظر می‌رسه. عشق واقعی عمیق، آرام و ثابته.
sina_m_farsakh
۲
حالا دیگر احساس می‌کردم، که هرگز با او در امان نخواهم بود. هرگز طعم عشق را نخواهم چشید. همه‌ی آرزوهایم بر باد رفت... تمام رویاهایم خاکستر شد... هیچ‌چیز برایم باقی نمانده. هیچ چیز. پدرم راست می‌گفت. من لیاقت زنده ماندن را ندارم. من... هیچ‌چیز نبودم. این همان کاری بود که گابریل با من کرد. حقیقت این است. من گابریل را نکشتم. او بود که مرا کشت. من فقط ماشه را کشیدم.
LiLy !
۲
برای همه‌مان گریه می‌کردم. همه‌جا پر از درد شده است و ما فقط چشمان را به روی آن‌ها می‌بندیم. حقیقت این است که همه ما می‌ترسیم. ما از یکدیگر وحشت داریم
زنبق
۱
احساسات اظهارنشده هرگز نمی‌میرند، بلکه زنده دفن می‌شوند و بعدها به وقیح‌ترین شکل بروز می‌کنند. ـ زیگموند فروید
رضوانه🌱✨️
۱
او که چشمانی برای دیدن و گوش‌هایی برای شنیدن دارد، ممکن است خود را متقاعد سازد که هیچ موجود فناپذیری نمی‌تواند رازی را نزد خود محفوظ نگه دارد. اگر لبانش ساکت باشد، با سرانگشتانش نجوا می‌کند. خیانت از تک‌تک سلول‌هایش بیرون می‌تراود.
Elahe
۱
«انتخاب یک معشوق با انتخاب یک درمانگر فرق داره، برای این‌که باید از خودمان بپرسیم آیا این فرد می‌تواند با من صادق باشد، به انتقاداتم گوش دهد، اشتباهاتش را بپذیرد و قول‌های غیر‌ممکن ندهد؟»
sepideh ei
۱
اما در همان تاریکی اندک‌اندک به این نتیجه رسیدم که هر چه‌قدر زندگی‌ام افتضاح باشد، ولی نمی‌خواهم بمیرم. نه، چون هنوز زندگی نکرده بودم.