جملات زیبای کتاب فصل پنجم عاشقانه هایم | طاقچه
تصویر جلد کتاب فصل پنجم عاشقانه هایم

کتاب فصل پنجم عاشقانه هایم

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۱۹۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
فاطمه ایمانی (لیلین)
انتشارات: 
انتشارات سخن
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
mahdi_yar
۲۵
اینکه از یکی دور باشی تا دلت براش تنگ بشه یه تصور اشتباهه، لااقل در مورد من که صدق نمی‌کنه... از داخل آینه نگاهش را به نگاهم دوخت. ــ کافیه ازت چشم بردارم تا دلم برات تنگ بشه.
mahdi_yar
۲۳
حیات آب بقا جز غم تو نیست، حسین! نمیرد آنکه دلش با غم تو زیست، حسین! صفای عمر ابد یافت هر که در غم تو به قدر یک مژه بر هم زدن گریست، حسین!
KokO3AbZ
۱۶
تا حالا پیلهٔ کرم ابریشمو از نزدیک دیدی؟ همچین سفت و محکم اون تارها رو به دور خودش تنیده که انگار دیگه میلی به زندگی نداره. اما اگه اون کرم ندونه که قراره یه روزی پروانه شه، به نظرت تو اون پیلهٔ تنگ و تاریک دووم می‌آره؟
دردونه
۱۳
مشکل از آدم‌ها و این‌همه واژه که ساختند نیست، بعضی حرف‌ها که خیال می‌کنیم گفتنی نیستند اصلاً حرف نیستند. احساسات بی‌واژه‌ای هستند که با درد خو گرفتند و جایشان فقط در سینهٔ آدم‌هاست نه روی زبانشان.
خانومِ اِچ
۱۳
"ترس از افتادن، خود افتادنه"
Anisa
۱۱
مهم نیست کجای زندگی ایستادی، مهم این است بدانی از دست دادن هم جزئی از به دست آوردن است، فقط کافیست خودت را باور داشته باشی!
یك رهگذر
۸
گاهی بهترین درمان برای کابوس‌هایی که هیچ‌وقت رهایمان نمی‌کنند، مواجهه با آن‌هاست. اینکه برای یک‌بار هم که شده پسشان نزنیم و با آن‌ها روبه‌رو شویم
matin@bb@$
۸
آدما دل‌تنگی رو خوب معنی نکردن. اینکه از یکی دور باشی تا دلت براش تنگ بشه یه تصور اشتباهه، لااقل در مورد من که صدق نمی‌کنه... کافیه ازت چشم بردارم تا دلم برات تنگ بشه."
KokO3AbZ
۸
بابا این موقع‌ها همیشه حرف قشنگی می‌زد که هنوز هم آویزهٔ گوشم بود، آن هم اینکه "ترس از افتادن، خود افتادنه" پس من باید اول تلاش می‌کردم برای قدم برداشتن نترسم.
خانومِ اِچ
۷
"رمز موفقیت در زندگی، خوب مبارزه کردن نیست درست مدیریت کردنه
نسیبه نظری
۳
برای گریه دلیل می‌خواستیم اما بی‌دلیل می‌خندیدیم. برایمان خواستن و به دست آوردن چیزهای کوچک و حتی بی‌اهمیت هم معنا داشت. بازی‌هایمان خسته‌کننده و حوصله بر نبود. چشم بسته می‌توانستیم با کاغذ موشک و قایق و قورباغه و نمکدان آرزوها بسازیم. همان نمکدانی که در خانه‌هایش آینده را با خیالات کودکانه‌مان پیش‌بینی می‌کردیم و از دوست‌هایمان می‌خواستیم که از ته دل نیت کنند. یک صبح سرد بهمن ماه بود یا یک عصر بهاری اردیبهشت، فرقی نمی‌کرد
maede
۱
دل آدمی مث گنجیشکه. اگه به این هوا که آسیبی بهش نرسه و باد و بارونی نخوره، بکنیش تو قفس خیلی زودتر از اون که فکرشو بکنی می‌میره. آدم دل‌مرده، نفس کشیدنشم اجباره و لذتی از زندگیش نمی‌بره. حق اون گنجیشک، این قفس تنگ نیست دختر جان، رهاش کن بذار پرواز کنه، بذار بره جفتشو پیدا کنه. باور کن زندگی این‌جوری خیلی قشنگ‌تره.
روژینا
۱
دل آدمی مث گنجیشکه. اگه به این هوا که آسیبی بهش نرسه و باد و بارونی نخوره، بکنیش تو قفس خیلی زودتر از اون که فکرشو بکنی می‌میره. آدم دل‌مرده، نفس کشیدنشم اجباره و لذتی از زندگیش نمی‌بره.
روژینا
۱
قصهٔ عادت کردن آدم‌ها به همدیگر چیز غریبی است. به قول مامان مثل سکه دو رو دارد. گاهی این عادت به چیزهای خوبی مثل عشق و دوست داشتن ختم می‌شود و گاهی به عذاب دادن و عذاب کشیدن.
کاربر ۵۰۰۶۳۲۵
۱
عشق زمان و مکان ندارد، به سن و موقعیت آدم‌ها نیست. عشق موهبتی است که در هر ظرف مکانی و زمانی جا می‌شود. می‌تواند در قلب هر کسی نفوذ کند و به هر بهانه‌ای خودش را نشان بدهد. مهم نیست چقدر از آن فاصله بگیری یا خودت را به ندیدنش بزنی. آن مهمان ناخوانده‌ای است که وقتی بیاید می‌شود جزئی از وجودت، می‌شود پارهٔ تنت!
eli.z
۱
مشکل از آدم‌ها و این‌همه واژه که ساختند نیست، بعضی حرف‌ها که خیال می‌کنیم گفتنی نیستند اصلاً حرف نیستند. احساسات بی‌واژه‌ای هستند که با درد خو گرفتند و جایشان فقط در سینهٔ آدم‌هاست نه روی زبانشان.
کاربر ۴۱۲۱۶۴۸
۰
ــ می‌اومدم اما تنها نبودم. دستش را دور فرمان مشت کرد و محکم فشرد. ــ
Berkeh
۰
ی کارت‌های عروسی‌مان پخش شده بود، قرار بود کمتر از یک ماه دیگر هم عروسی مژگان برگزار شود و مامان با افتخار همه‌جا می‌گفت دو تا دخترش را در کمتر از یک ماه بی‌هیچ کم و کسری راهی خانهٔ بخت کرده و دیگر آرزویی جز سر و سامان گرفتن و البته عاقل شدن عمید ندارد.
Berkeh
۰
حتی کارت‌های عروسی‌مان پخش شده بود، قرار بود کمتر از یک ماه دیگر هم عروسی مژگان برگزار شود و مامان با افتخار همه‌جا می‌گفت دو تا دخترش را در کمتر از یک ماه بی‌هیچ کم و کسری راهی خانهٔ بخت کرده و دیگر آرزویی جز سر و سامان گرفتن و البته عاقل شدن عمید ندارد.
Berkeh
۰
"امین کجای زندگی مژگان جای داشت که اون برای نشون دادن خوشبختیش این‌طور احمقانه به تکاپو افتاده بود؟!"