اینجا دو محدودهٔ فرهنگی دارید که مردمش احساس میکنند حرفهایی باید گفته شوند که اگر نویسنده آنها را نگوید، هیچکس دیگری هم آنها را نخواهد گفت. این امر، مسئولیت خطیری ایجاد میکند و بار سنگینی بر دوش نویسنده میگذارد و البته سردرگمی خاصی را هم سبب میشود. چون هر کسی میتواند بگوید: «اوه، ماموریت مهم است، مضمون مهم است، بنابراین پیام داستان باید خوب باشد.» اما مسئله همیشه این نیست. چند رمان از آمریکای لاتین خواندهاید که سرشار از مفاهیم خوب هستند؟ محکوم کردن بدبختی معدنچیان بولیوی، یا موزچینهای اکوادوری تبدیل به رمانهای وحشتناکی شدند که هیچ کاری هم برای معدنچیان ضعیف بولیوی یا موزچینهای اکوادوری نکرد. کاری برای ادبیات هم نکرد. از هر جهت ضعیف بودند چون چیزی به جز مفاهیم خوب نداشتند.