جملات زیبای کتاب سیرک میراندا | طاقچه
تصویر جلد کتاب سیرک میرانداsubscriptionAvailable

کتاب سیرک میراندا

سیرکی با یک راز

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۲۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
کیسی بیزلی، ندا احمدی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Bi-Eb
۱۰
بعضی‌ها اونقدر شجاع نیستن که بتونن خاص بودنشون رو درک کنن و بعضی‌ها ممکنه توی کل زندگیشون در این مورد اشتباه کنن.
Bi-Eb
۴
«چون وقتی به زور می‌خوای چیزی رو نگه داری، می‌شکنیش.»
۳
لپ‌هایش گل انداخته بودند. «یه جور دستبند دوستیه. بنابراین مهم نیست عمه گرترودیس چقدر منو دور می‌بره، این‌جوری واقعاً از هم جدا نمی‌شیم.»
Bi-Eb
۲
وقتی شاهد یک اتفاق جادویی هستید، مهم‌ترین چیز این است که آن را تشخیص دهید، چون ممکن است فرصت دوباره‌ای به شما داده نشود.
۱
سیرک میراندا از آن جاهایی بود که حسابی سرت را گرم می‌کرد. افرایم تمام روز اول را با دویدن از این چادر به آن چادر و دیدن کمی از هر نمایش و آدم‌ها و حیوانات آنجا گذراند. چند مرد قوی‌هیکل دید که می‌توانستند هر کسی را نوک انگشتشان بلند کنند. شیرینی‌های جرقه‌ای خورد و آب‌میوه‌ای آبی‌رنگ نوشید که باعث شد نیم ساعت تمام اُپرا بخواند.
۱
هیچ وسیلهٔ جادویی به اندازهٔ بند کفش خانوادهٔ تاتل، کفرش را درنیاورده بود.
breeze
۱
جنگ خیلی بی‌سروصدا و غیرمنتظره تمام شده بود. انگار بین یک لحظه و لحظهٔ بعدش، مادران تمام سربازها نگاهی به ساعتشان انداخته بودند و به نظرشان آمده بود که بازی‌کردن پسرشان زیادی طول کشیده؛ کارِ خانه را ول کرده بودند و از در بیرون می‌آمدند تا پسرشان را صدا بزنند. هر مادری صدا می‌زد: «دِیوی! کلاوس! پی‌یِر! دست و صورتتون رو بشورید وقت شامه.» سربازها با هم دست می‌دادند و برای هم آرزوی موفقیت می‌کردند. بعد، می‌دویدند به طرف مادر یا زن و بچه‌هایشان.
Bi-Eb
۱
حتی اگر همه‌چیز زندگی‌ات به‌هم‌ریخته باشد، باز هم باید هر روز صبح از خواب بیدار شوی و به صدجور کار روزمرهٔ الکی برسی
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۱
آن‌قدر فنجان را ساییده بود که فکر می‌کرد اگر همین‌طور به شستنش ادامه دهد، گل‌های رُزِ روی فنجان پاک می‌شوند.
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۱
وقتی شاهد یک اتفاق جادویی هستید، مهم‌ترین چیز این است که آن را تشخیص دهید، چون ممکن است فرصت دوباره‌ای به شما داده نشود.
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۱
همه‌چی خوب پیش می‌ره اگه همه‌چی خوب پیش بره.
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۱
«فقط چون یه جادوی کوچیکه اصلاً دلیل نمی‌شه که مهم نباشه! حتی کوچک‌ترین جادوها می‌تونن خیلی بزرگ بشن.»
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۰
از اینکه شباهت خودش به پدربزرگ را می‌دید لذت می‌برد؛ هرچند، موهای پدربزرگ سفید بود و موهای او قهوه‌ای. بیشتر عکس‌هایشان هم بی‌هوا بود چون هنوز یاد نگرفته بودند چطور با زمان‌سنج خودکار دوربین کار کنند، اما در همهٔ عکس‌ها، هر دو همان چشم‌های عسلی و لبخند همیشگی را داشتند.
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۰
طوطی خودش را روی چوبش ول کرد و قیافهٔ نالانی به خودش گرفت. «وای وای، دارم از خستگی هلاک می‌شم. ممکن بود من توی این راه بمیرم و منو برای همیشه از دست بدی.» مرد چشم‌هایش را توی حدقه گرداند و جواب داد: «من از این شانسا ندارم.»
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۰
ازت متنفرم. هنوز مزهٔ این حرف توی دهانش بود و طعم حقیقت می‌داد.
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۰
تو دوست منی. فقط این مهمه.
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۰
تو بخشی از یه کار مهمی و فاجعه اینه که خودت این اهمیت رو نمی‌بینی.
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۰
«چون وقتی به زور می‌خوای چیزی رو نگه داری، می‌شکنیش.»