مرد با ملایمت گفت: «کلید ندارم.»
پیتر که دنبالشان آمده بود، گفت: «اجازه بدین...»
سوفی تماشا کرد که پیتر زانو زد و با انگشتهای لاغرش قفل را در دست گرفت. دیدن حرکات با دقت او حیرتانگیز بود و به نظر میرسید موقع کار کردن، با قفل حرف میزند. سوفی یاد خودش موقع صحافی کتابها افتاد.
قفل باز شد.