ایلونا گفت:
«من اعتقادی به عشق ندارم. آدما موقعی که عاشق میشن، احمق به نظر میرسن. تو اینطور فکر نمیکنی؟»
انگار یکدفعه از یک بلندی به پایین پرت شدم. گفتم:
«چرا، کاملاً درست میگی.»
ایلونا با اشتیاق به من نگاه کرد و گفت:
«نمیخوام ذهنم درگیر احساسات بیفایده باشه. دلم میخواد با آدما بهخاطرِ اون چیزی که واقعاً هستن، رابطه برقرار کنم. تو رو خیلی خوب نمیشناسم؛ ولی از این چیزی که هستی، خوشم میآد هارولد بل.»
در جوابش گفتم:
«من هم از تو بهخاطرِ همین چیزی که هستی، خوشم میآد ایلونا گولز.»