
٪۷۰
زهرا امیر
۱۴
آنچه انسانها را از پا در میآورد، رنجها و سرنوشت نامطلوبشان نیست بلکه بیمعنا شدن زندگی است که مصیبتبار است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم میتوان معنایی یافت.
ایران
۹
اگر زندگی رنج بردن است، پس برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت.
elahe
۶
خوشبینی ذاتی من مانند غریقی که به پر کاهی چنگ بیندازد
Mohmmad Hosein
۵
«چنان زندگی کن که گویی بار دومی است که به دنیا آمدهای و اینک در حال انجام خطاهایی هستی که در زندگی نخست مرتکب شده بودی.»
amir95as
۴
گرچه شرایط نامناسب زندگی از قبیل کمبود خواب، غذای ناکافی و فشارهای روانی گوناگون موجب میشد زندانیان به شکلی از خود واکنش نشان دهند، در تجزیه و تحلیل نهایی روشن میشود که تغییر ماهیت زندانی نتیجهٔ تصمیم درونی اوست، نه صرفآ نتیجهٔ تأثیرات زندگی در اردوگاه. بنابراین، اصولا هر مردی میتواند حتی در چنان شرایطی تصمیم بگیرد که از نظر روحی و معنوی تغییر یابد. او میتواند ارزش انسانی خود را حتی در اردوگاه کار اجباری حفظ کند. داستایوسکی میگوید: «من تنها از یک چیز میترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم.»
meytad
۳
هرگز فراموش نمیکنم که چگونه یک شب از صدای نالههای یکی از زندانیان از خواب جستم. او بهشدت دستوپا میزد و گویا دچار کابوس وحشتناکی شده بود. از آنجا که همیشه نسبت به همه، بهویژه کسانی که خوابهای ترسناک میدیدند یا هذیان میگفتند حس ترحم داشتم، خواستم مرد بیچاره را از خواب بیدار کنم اما ناگهان دستم را که میرفت او را تکان دهد، پس کشیدم چون از عملی که میخواستم انجام دهم، وحشت کردم. در آن لحظه به این حقیقت رسیدم که هیچ خوابی هر قدر هولناک نمیتواند به تلخی و گزندگی واقعیت زندگی اردوگاهی پیرامون ما باشد، و من ناآگاهانه میخواستم او را به آن زندگی بازگردانم.
مایا👾
۳
انسان موجودی است آزاد که همیشه حق انتخاب دارد. انسان واکنش خود را در برابر رنجها و سختیهای ناخواسته ولی پیشآمده، و شرایط محیطی خود انتخاب میکند و هیچ کس را جز «خود» او یارای آن نیست که این حق را از او بازستاند.
احمد
۳
چنانکه نیچه میگوید: «کسی که چرایی برای زیستن داشته باشد، از پس هر چگونهای نیز برمیآید.»
ونی
۳
داستایوسکی بپرسد که «بشر موجودی است که میتواند به همه چیز عادت کند»،
کاربر ۲۹۰۸۶۲۲
۲
اروپایی نه بدبین است و نه ضد مذهب. بلکه برعکس، نویسندهای که خود شاهد همهٔ رنجها و نیروهای شیطانی شکنجه بوده، بهخوبی به توانایی بشر در غلبه بر شرایط موجود و کشف حقیقتی روشنگرانه و بسنده آگاهی دارد.
خواندن این کتاب را که واژههایش چون گوهر میدرخشد و بر ژرفترین مشکلات بشر میتابد، از همگان خوا
مهدی شبیری
۲
اکنون اگر کسی از ما در مورد حقیقت گفتهٔ داستایوسکی بپرسد که «بشر موجودی است که میتواند به همه چیز عادت کند»، پاسخ خواهیم داد: «بله، بشر موجودی است که به همه چیز خو میگیرد؛ اما نپرسید چگونه.»
نام کاربری
۲
«من تنها از یک چیز میترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم.»
یوسف
۱
«فرشتگان در اندیشههای شکوهمند ابدی و بیپایان غرقند»
کاربر ۴۸۴۳۷۸۵
۱
هر کس دارای وظیفه و رسالتی ویژه در زندگی است که باید بدان تحقق بخشد. او در انجام این وظیفه و رسالت جانشینی ندارد و زندگی قابل برگشت نیست. مسئولیت او بیمانند و منحصربهفرد است و فرصتی که برای انجام آن دارد نیز بیهمتاست. هر موقعیت
کاربر ۱۰۳۵۸۷۷۴
۱
گرچه آزادی واپسین کلام نیست، بلکه تنها بخشی از داستان و نیمی از واقعیت است. آزادی تنها جنبهٔ منفی کل این پدیده است که جنبهٔ مثبت آن عبارت است از مسئولیت. و در واقع اگر آزادی در چهارچوب مسئولیت قرار نگیرد، در معرض انحطاط به حد دلخواه خواهد بود.
کاربر ۱۰۲۴۵۵۱۹
۱
من مکث کردم که مبادا گندمهای نورس را لگدمال کنم. دوستم برآشفت. نگاهی پر از خشم به من انداخت و فریاد زد: «ببینم، آنچه از ما گرفتهاند کافی نیست؟ همسر و فرزندم را به اتاق گاز فرستادند و حالا تو مرا از لگدمال کردن چند ساقه گندم منع میکنی!»
تنها بهآرامی و باحوصله میبایست به این مردان میفهماندیم که هیچکس حق ندارد خطا کند، حتی اگر به او ستم رفته باشد.
احمد
۱
وقتی انسان پی ببرد که سرنوشت او نیز رنج بردن است، ناچار است رنجش را بهعنوان وظیفهای استثنایی و یگانه بپذیرد. ناگزیر باید این حقیقت را بپذیرد که در رنج بردن نیز در جهان تک و تنهاست. هیچکس نمیتواند او را از رنجهایش برهاند یا به جای او رنج ببرد. تنها فرصت موجود، به نحوهٔ برخورد او با مشکلات و تحمل مشقات بستگی دارد.
احمد
۱
وقتی به معنی رنج پی بردیم، از کاهش دادن یا سبک کردن شکنجههای اردوگاه از راه نادیده انگاشتن آنها، یا تصورات واهی و خوشبینی ساختگی، سر باز میزدیم. در واقع رنج کشیدن برای ما وظیفهای شده بود که نمیخواستیم به آن پشت کنیم. ما به فرصتهای پنهانی رنج کشیدن برای کمال پی برده بودیم. فرصتهایی که ریلکه شاعر آلمانی را بر آن داشت چنین بنگارد:
«چقدر رنج و مشقت را باید پشت سر بگذاریم!»
احمد
۱
از این رو میبایست با این رنجها رویاروی میشدیم، و میکوشیدیم لحظات ضعف و اشکهای پنهانی را به حداقل برسانیم. اما نیازی نبود از اشکهای خود شرمنده باشیم، چه این اشکها خود شاهدی بر آن است که انسان دلاورانه و راست قامت، رنجها را تحمل میکند.
نام کاربری
۱
«از بازگو کردن تجاربمان بیزاریم. برای کسانی که در اردوگاهها بودند نیازی نیست که سخنی بگوییم و دیگران هم قادر به فهمیدن آن نخواهند بود که ما در آن اردوگاهها چه احساسی داشتیم و نمیتوانند درک کنند که اکنون چه احساسی داریم.»
نام کاربری
۱
از این رو وقتی رفیقی را میدیدیم که سیگارهایش را پیدرپی دود میکند، پی میبردیم که ایمان خود را به نیروی پایداریاش در ادامهٔ زندگی از دست داده است. و وقتی کسی این ایمان را از دست میداد، میل به زندگی بهندرت به وجودش بازمیگشت و میبایست آن شخص را ازدسترفته میپنداشتیم.
نام کاربری
۱
خواستم مرد بیچاره را از خواب بیدار کنم اما ناگهان دستم را که میرفت او را تکان دهد، پس کشیدم چون از عملی که میخواستم انجام دهم، وحشت کردم. در آن لحظه به این حقیقت رسیدم که هیچ خوابی هر قدر هولناک نمیتواند به تلخی و گزندگی واقعیت زندگی اردوگاهی پیرامون ما باشد، و من ناآگاهانه میخواستم او را به آن زندگی بازگردانم.
نام کاربری
۱
بشر در شرایطی که خلأ کامل را تجربه میکند و نمیتواند نیازهای درونیاش را به شکل عملی مثبت ابراز کند، تنها کاری که از دستش برمیآید این است که درحالیکه رنجهایش را به شیوهای راستین و شرافتمندانه تحمل میکند، از راه اندیشیدن دربارهٔ معشوق و تجسم خاطرات عاشقانهای که از معشوقش دارد، خود را خشنود کند.
نام کاربری
۱
«مرا چون مُهری بر قلبت بزن، عشق همان اندازه نیرومند است که مرگ.»
نام کاربری
۱
بنابراین رنج چه کم و چه زیاد روح بشر و ضمیر آگاه او را آزار میدهد.
نام کاربری
۱
تجربه نشان داده است که ممکن است زندگی اجتماعی اجباری به گریز انسان از آن اجتماع ولو برای مدت زمانی کوتاه منجر شود، زیرا در چنین اجتماعی همهٔ حواسها متوجه هر کاری است که تکتک افراد در هر لحظه انجام میدهند. زندانی آرزو داشت با خود و اندیشههایش تنها بماند.
نام کاربری
۱
همانطور که پیش از این یادآور شدم، ما صاحب هیچ مدرکی نبودیم. تنها خوشبختی ما این بود که صاحب بدنمان بودیم که پس از همهٔ بلاهایی که به سرمان آمده بود، هنوز جان داشت.
آرش
۰
عشق تنها شیوهای است که با آن میتوان به اعماق وجود انسانی دیگر دست یافت. هیچکس توان آن را ندارد جز از راه عشق از جوهر وجود انسانی دیگر شناخت کامل پیدا کند.
احمد
۰
بدن کمتر از ذهن نیروهای بازدارنده دارد و از همان لحظهٔ نخست حداکثر استفاده را از آزادی میکند.
احمد
۰
بدبین کسی است که هر روز با ترس و اندوه به تقویم خود چشم میدوزد و برگی از آن جدا میکند و با جدا کردن هر برگ، کاهش تدریجی تقویم را نظاره میکند. اما فردی که به زندگی فعالانه مینگرد و به حوادث آن هجوم میبرد، برگهای کنده شدهٔ تقویم زندگی را دور نمیریزد، بلکه بر پشت هر یک از آنها یادداشت مهمی مینگارد و هر برگ را با نظم و ترتیب به روی برگهای کنده شدهٔ پیشین میگذارد. تقویم زندگی او بهتدریج از «ناشدهها و ناکردهها» به «کردهها و شدهها» منتقل میشود و او با غرور و مسرت به فنای این برگها و یادداشتها و زندگی سرشار از فعالیت خود مینگرد.
