اما حرف زدن از احساساتم برایم خیلی سخت است.
Ani
میتونی روی قولم حساب کنی.»
به انگشتهایم نگاه میکنم. یاد تمام قولهایی میافتم که شکسته. میگویم: «من ریاضیم خوبه.»
maneli1388
پاتریس تقریباً بیشتر چیزهایی را که بهش میگویم میفهمد، حتی چیزهایی را هم که نمیگویم میفهمد.
Ani
چون اگر کسی بهم نگوید نبین، تمام مدت فیلم نگاه میکنم.
Ani
میخواهم باهاش حرف بزنم و بهش بگویم چه حسی دارم، اما نمیتوانم، چون میخواهد ازم محافظت کند. میخواهم داد بزنم، غرغر کنم و بگویم ای بابا! اما نمیتوانم، چون اگر بداند توی مغزم چه میگذرد، بعد میفهمد یواشکی به گفتوگوهای تلفنی گوش میدادم و این کار را نباید بکنم. قرار است خیلی کارها بکنم که نباید بکنم
Ani
«آخه چرا این کار رو میکنی، جینی؟ چرا به گلوریا میگی برگرده؟ اون کتکت میزد! تو دستت آسیب دیده بود و داشتی از گرسنگی میمردی! تقریباً مرده بودی! من دو هفتهٔ دیگه دارم بچهدار میشم... نمیتونیم با یه بچهٔ تازه به دنیا اومده این دیوونهبازی رو توی خونه تحمل کنیم. جینی، نمیفهمی؟ همهٔ اینها باید تموم شه! ما نمیتونیم...»
(:DiDi
«آخه چرا این کار رو میکنی، جینی؟ چرا به گلوریا میگی برگرده؟ اون کتکت میزد! تو دستت آسیب دیده بود و داشتی از گرسنگی میمردی! تقریباً مرده بودی! من دو هفتهٔ دیگه دارم بچهدار میشم... نمیتونیم با یه بچهٔ تازه به دنیا اومده این دیوونهبازی رو توی خونه تحمل کنیم. جینی، نمیفهمی؟ همهٔ اینها باید تموم شه! ما نمیتونیم...»
(:DiDi