پکهای دیگری هم زدم و سعی کردم سرفه نکنم.
وقتی نصف سیگار را کشیدم، گفت: «بسه، یه کمی هم برای من نگهدار!»
آن را به او پس دادم و زبانم را دور دهانم که حالا طعم زیرسیگاری گرفته بود، چرخاندم. آنقدر احمق بودم که فکر کردم هرگز به آن عادت نخواهم کرد. کسی نمیتوانست به چیزی به آن بدمزگی عادت کند، مگر نه؟ چقدر سادهلوح بودم.