جملات زیبای کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم (مجموعه داستان مینیمال) | طاقچه
تصویر جلد کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم (مجموعه داستان مینیمال)
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم (مجموعه داستان مینیمال)

نوع کتاب
۳.۵(از ۱۱ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
علی کرمی
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
(:Ne´gar:)
۱۵
جان من خودتان را جای موجود هوشمندی بگذارید که از بیرون به کره‌ی زمین می‌نگرند. چندین سیاره و ستاره در سکوت کنار همند و برای خودشان دور خورشید می‌چرخند اما رو یکی‌شان هی این‌ورش می‌ترکد و هی آن‌ورش دود می‌کند و هی انفجار پشت انفجار. بعد آن موجود هوشمند چشم تیز می‌کند و می‌بیند: یا حضرت خضر! این‌ها دارند یکدیگر را پاره می‌کنند و می‌کشند! چه‌شان شده؟ چرا؟... چرا انسان؟!... ها؟!... سرتو بگیر بالا، تو چشای من نگاه کن!
(:Ne´gar:)
۱۴
اصلاً آمده بودیم مادربزرگ را ببینیم بلکم مادربزرگ که بیمار است نوه‌ی ارشد تحفه‌ا‌ش - را ببیند و حالش خوش بشود.
(:Ne´gar:)
۶
تهرون شهری‌یه که سخت می‌شه فهمیدش...
(:Ne´gar:)
۴
این هم یک‌جور بیماری است که بعضی از ما سیگاری‌ها دچارش هستیم. خدا عاقبت به خیرمان کند و عقل‌مان بدهد. هیچ جانوری جز انسان سیگار نمی‌کشد. اصلاً جانوران دیگر از آتش می‌ترسند. تنها انسان است که از آتش زدن خوشش می‌آید. یک وقت‌هایی با خودم می‌گویم: چیزی را آتش می‌زنی، دودش را می‌بلعی، بعد پف می‌کنی و دود را حلقه می‌کنی و کیف می‌کنی. حقا که چه کار عبثی ولی خب از آتش جنگ افروختن بهتر است.
bud
۳
نجی کلاغ ساده‌دل روباه را دیدم قالب پنیری به دندان گرفته و می‌رفت. با پس‌گردنی قالب پنیر را از دهانش بیرون کشیدم و بردم دادم به کلاغی که سر شاخه می‌گریست.
تپولی خواه
۳
نامه از حال ما اگر می‌پرسید الحمدلله خراب است.
luna
۰
می‌خواست برود سفر به جایی که هیچکس تا آن‌روز نرفته باشد. از دیگران می‌پرسید: «شما می‌دونین اون کجاست که هیچکی تا امروز نرفته اون‌جا؟ » جواب می‌دادند: «نه! معلومه که هیچکی نشونی جایی رو که هیچکی تا به حال نرفته باشه نداره. » اما او وقتی تصمیمی می‌گرفت باید عملی‌ش می‌کرد. این شد که یک روز رفت و برنگشت. کجا؟! هیچکس نمی‌داند.
luna
۰
سال دو هزار و چهارصد و چند است. پیشرفت بشر به پایه‌ای رسیده که می‌شود همه‌ی چیزهایی را که گم شده‌اند صدا کرد. آنها هر جا باشند پاسخ شما را خواهند داد. مثلاً داد می‌زنم: «جوراب قهوه‌ای خوشگله! کجایی؟ صدات در بیاد، دیرم شده. » صدایی نزدیک پاسخم می‌دهد: «گیج‌خان! تو هیچ‌وقت جوراب قهوه‌ای نداشتی، منم که سفیدمشکی گورخری‌یم الان تو پاتم، کفشاتو بپوش، بدو دیر شد. » عجله می‌کنم.
luna
۰
سال دو هزار و چهارصد و چند است. پیشرفت بشر به پایه‌ای رسیده که می‌شود همه‌ی چیزهایی را که گم شده‌اند صدا کرد. آنها هر جا باشند پاسخ شما را خواهند داد. مثلاً داد می‌زنم: «جوراب قهوه‌ای خوشگله! کجایی؟ صدات در بیاد، دیرم شده. » صدایی نزدیک پاسخم می‌دهد: «گیج‌خان! تو هیچ‌وقت جوراب قهوه‌ای نداشتی، منم که سفیدمشکی گورخری‌یم الان تو پاتم، کفشاتو بپوش، بدو دیر شد. » عجله می‌کنم.