مژگان بغض کرد. نمیتوانست توضیح بدهد که بزکدوزکی در کار نیست. فقط تهمایهٔ رژلب صورتی است و مژههایش همیشه همینطور پُر و فردار هستند. نمیتوانست به پیرمرد بگوید که تُرکها معمولاً خوشآبورنگاند و نیازی به بزکدوزک ندارند و اگر پدربزرگ خدا بیامرزش در زنجان میشنید که مرد نامحرمی وسط امیرآباد، بعد از پمپبنزین، به صورت نوهاش نگاه کرده و گفته بزکدوزک کرده و روز عاشورا به امام حسین بیحرمتی کرده است، یکراست میآمد تهران و پیرمرد را با مغازهاش یکجا دفن میکرد.