با اینکه همهٔ ساختمانهای نماسنگی در آن خیابانِ باریک و پوشیده از درخت، هماندازه بودند ولی هر کدام شخصیت مستقلی داشت. یکی مثل پدربزرگی سرحال و تپل، گرد و قلمبه بود با نمای خارجی منحنی و پیچوتابهایی بالای پنجرههای گِرد جغدی. چند قدم پایینتر، ساختمانی کاملاً قرینه با حالتی شاهانهتر قرار داشت که با همسایهٔ بازیگوشش کاملاً در تضاد بود؛ ساختمانی با منارههای پرزرقوبرق و بامپوشهایی رنگارنگ که در روزهای آفتابی میدرخشید.