مامانم با غرولند میگوید: «یادم میاد چطوری رانندگی میکردی! همیشه سعی میکردی از سمت راست بری.»
«اینطوری طول نوسانم بیشتر میشه، یه قانون سادهٔ فیزیک.»
«دست آخر هم تصادف میکنی.»
نگاه خیرهٔ پدربزرگ سختتر میشود: «تصادف؟ میخوای از تصادف حرف بزنی؟ کی اون فولکسواگن رو داغون کرد؟ کی مچالهش کرد دور درخت؟»
«اون... اون تقصیر من نبود. بارون میاومد، جاده لغزنده بود. تاریک هم بود.»
«تازه قرض اون ماشین رو دادهم.»
آنها مانند دو گاو نر توی میدان گاوبازی به هم زل میزنند.