
بریدههایی از کتاب چلنجر دیپ؛ عمیق ترین نقطه دنیا
۴٫۵
(۵۶)
لبخند میزند، ولی نمیخندد. کَلی هیچوقت نمیخندد، اما صداقت لبخندش این قضیه را جبران میکند.
آلوین (هاجیك) ツ
همه تحسینم میکنند، ولی جوری که وقتی میدانی قرار است چیزی را از دست بدهی، تحسینش میکنی.
آلوین (هاجیك) ツ
چیزهایی را که من حس میکنم، نمیشود به کلمه درآورد. اگر هم بشود، کلمهها به زبانی نیستند که کسی بفهمد. احساساتم زبان خودشان را دارند.
-Dny.͜.
به مَکِنزی میگویم: «یه وقتایی... اینجوری میشه.» تنها چیزی است که میتوانم بگویم تا از درون منفجر نشوم.
آلوین (هاجیك) ツ
تو اولین نیستی و آخرین هم نخواهی بود
رادیو سکوت :)
آنقدرها که وانمود میکنند نو نیستند
ن. عادل
«بدون شک، هر افتضاحی زیبایی خودش رو داره.»
Asa
قبلاً از مردن میترسیدم. حالا از زندگینکردن میترسم
کاربر۰۰۰۰۰۰
چیزهایی را که من حس میکنم، نمیشود به کلمه درآورد. اگر هم بشود، کلمهها به زبانی نیستند که کسی بفهمد. احساساتم زبان خودشان را دارند.
Mr.horen~
آدمها دورهام کردهاند ولی آدم نیستند، هیولاهاییاند که تغییر قیافه دادهاند. انگار رفتهاند از توی ذهنم یک مُشت تصویر کندهاند و باهاشان نقابهایی ساختهاند شبیه صورت آدمهایی که دوستشان دارم، ولی میدانم دروغ است.
A.A
در حال حاضر، منبودن خیلی مزخرف است، ولی تا حالا به این فکر نکرده بودم که آنهابودن هم مزخرف است.
ن. عادل
ما موجودات مهارکنندهای هستیم. دلمان میخواهد همهچیزِ زندگی را بگذاریم توی جعبهای که بتوانیم رویش برچسب بزنیم. ولی فقط چون توانایی برچسبزدن و اسمگذاشتن را داریم، معنیاش این نیست که دقیقاً میدانیم چی توی جعبه است.
i_ihash
فقط میتوانی در نبردی که میدانی بازندهاش هستی بجنگی و منتظر آوارشدن دیوارها باشی
Asa
در نهایت پایین همان بالاست.
Tasnim Jalali
«امروز از این بهتر نمیتونم، فهمیدی؟ بعضی روزا حسش هست، بعضی روزا نیست...»
Asa
«اینا استخونای پدرمه...»
«که ما در یک کریسمس دلنشین بلعیدیمش.»
ن. عادل
همین درگیری با فضاهای خالی بود که من را فرستاد سمت هنر. اگر جعبهٔ خالی ببینم، باید پرش کنم. وقتی صفحهٔ سفید میبینم، نمیتوانم همینطوری ولش کنم به حال خودش. صفحههای خالی سرم جیغ میکشند تا با چرتوپرتهای توی مغزم پرشان کنم
کاربر۰۰۰۰۰۰
ترس زندگینکردن، دلهرهٔ عمیق و پایداری است از اینکه میبینی تواناییهایت میگندند و تبدیل میشوند به یک ناامیدی غیر قابل جبران؛ چون «چیزی که باید» را «چیزی که هست» له میکند. گاهی فکر میکنم مُردن آسانتر از این است که با همچین وضعیتی روبهرو بشوی، چون «چیزی که میتوانست باشد» خیلی قابل احترامتر از «چیزی که باید باشد» است.
ساده بگیر همه چیز را:)
اگر این زمین ارزشمند باشد یا یک روزی ارزشمند بشود، دیگر مال ما نیست. فقط اگر بیارزش باشد ما صاحبش هستیم.
پس من واقعاً روی چی ایستادهام، بهجز این دروغ که زمین مال ماست
پری ناز
قبلاً از مردن میترسیدم. حالا از زندگینکردن میترسم. فرق دارند. زندگی آدم با برنامهریزی برای آینده پیش میرود، اما گاهی آن آینده هیچوقت پیدایش نمیشود. منظورم آیندههای شخصی است. اگر دقیق بخواهم بگویم، آیندهٔ خودم.
بعضی وقتها میتوانم تصور کنم کسانی که من را میشناسند، ده سال دیگر به الان فکر میکنند و یکچیزهایی میگویند شبیه اینکه «چهقدر توانایی داشت!» یا «چه حیف شد!».
El
یکچیزی وادارم میکند تندتند قدم بزنم
Asa
«ممنون که اطلاعاتت رو باهامون در میون گذاشتی.»
ن. عادل
ما تو رو پیشگو اعلام میکنیم
ن. عادل
«بدون شک، هر افتضاحی زیبایی خودش رو داره.»
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
«بدون شک، هر افتضاحی زیبایی خودش رو داره.»
پری ناز
حالا چه اتفاقی میافتد وقتی جهانت تعادلش را از دست میدهد و تو تجربهٔ برگرداندنش را به مرکز نداری؟ فقط میتوانی در نبردی که میدانی بازندهاش هستی بجنگی و منتظر آوارشدن دیوارها باشی و تبدیلشدن زندگیات به بزرگترین زیرسیگاری مرموز.
پری ناز
یک نفر از پنجرهٔ یکی از طبقههای بالا پرید روی تشک نجات که از آتش فرار کند. تشک نجاتش نداد
Mr.horen~
بیشتر مقاومت نمیکنم، چون سه به یک هستیم.
ن. عادل
«بدون شک، هر افتضاحی زیبایی خودش رو داره.»
Ben.Ali
فکر نکن فقط مال خودت است
Asa
حجم
۱٫۱ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۳۱۲ صفحه
حجم
۱٫۱ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۳۱۲ صفحه
قیمت:
۱۸۶,۰۰۰
تومان